تست ریه در کرونا

تست ریه را دادم. نزدیک به هشت. عالی! مدل نود و هشت فرانسه، وقتی که پژو هنوز سر و صاحب داشت. منضبط، مناسب زندگی شوهرها، کارمندهای دون‌پایه اقتصادهای سیاسی فاسد، مناسب خریدهای آخر هفته از مال‌های پول‌شور، روییده در زمین‌های غصب شده.
تست ریه را دادم. پیروز امتحان‌ها و بازنده اتفاقات. حیوانی که از شدت بی‌قوارگی، آخر روزی عامل مرگ خودش می‌شود. پژوهایی که در اعتراض به همه چیز توی اتوبان خودسوزی می‌کنند و جان بیگناهان را می‌گیرند. تست ریه را دادم، جواب همین بود؛ اگر از روی ترس خودت را نکشی، مجبوری از روی اشتباه باعث مرگ کسی شوی. روی بند راه می‌روم، می‌سرم، می‌خورم زمین و پرت می‌شوم در خلا.
گلوله می‌چرخد، نفسم را حبس می‌کنم و می‌شمارم با این اخطار به خودم که سرم کجکی باشد، میکا را ببینم. همیشه دم، دم آخر است، چه بهتر از دیدن عزیزان؟
اکنون مطمئنم که ریه سالمی دارم. به شمردن ادامه می‌دهم. می‌شمارم صدای ضربان قلبم را که دارد شبیه مشتی می‌شود از سیاهیِ بی‌وزنی که می‌خورد به انتهای جناق.
سالمم پس؟! مگر سلامتی ریشه در این نداشت که مریض نداند چه مرگش است؟ سلامتی ریشه در ناآگاهی دارد. اگر عاشق کسی هستی و به او شک داری، دست از جستجو بکش، پایان خوشی ندارد.
نمی‌دانم چرا پافشاری می‌کنم روی قصه پژو اما یک‌بار واقعا توی جاده بودیم و من و ماشینم مطمئن بودیم که همه چیز مرتب است و واقعا هم بود، جاده تهران سبزوار بود، تا شاهرود همه چیز خوب بود. گاز می‌خورد پژو و هزار و هشتصد تا کره اسب مشکی ول داده بود توی دشت عباس‌آباد و این اسب‌ها انگار که یوزپلنگ‌ها اصلا. بعد دیدن شترها کنار جاده بود که یکی از ما دو تا شک کرد. یا من بودم یا ماشینم. فرصت نشد بفهمیم، بعد گفتند که تسمه تایم بوده و سینه رخشم را دیدم که با چهار سوپاپ سوراخ شده. باید نفس بکشم، این چه تست مسخره‌ای‌ست؟
موج‌ها می‌آیند، لای آب راکد و علف‌های روییده، چشم باز می‌کنم، گوی سنگین جلو می‌رود، تیره پشتم، آخرین دژ در برابر آن مشت‌های سیاه است. میکا دارد غذا می‌خورد، موزیک خوبی در حال پخش است، بیش از همیشه خودم را می‌شناسم و از این شناخت، جدای از شرم بسیار، احساس قدرت سیاهی می‌کنم.
در برابر این نظم تسلیم نشدم، برای آنچه می‌پنداشتم درست است جنگیدم، دوستانی به دست آوردم، کتاب‌های خوب و تن‌های برهنه‌ای که ساعت‌ها تماشاگرشان شده‌ام. دلم برای همیشه سیگار و خواب توامان می‌خواهد. من ده نمی‌شوم، امکان ندارد حتی یک لحظه دیگر هم بتوانم نفسم را نگه دارم. قلبم دارد منفجر می‌شود، سینه‌ام دارد می‌شکافد. شمشیری از آن بیرون خواهد زد، هدیه نفر بعد.
کمی کمتر از هشت. تمام.
از کوچه صدای بچه‌ها می‌آید. آن موقع که نفسم را گرفتم صدای‌شان نمی‌آمد. درست مثل من، رفتند و اکنون دوباره اینجا هستند.

من کی هستم؟

من کی هستم؟ مدام به نقطه‌ای می‌رسم که از خودم می‌پرسم «من واقعا کی هستم؟» اهمیت این پرسش برای شناخت دقیق خود،اینجاست که تا نتوانی تصویری واضح از خودت داشته باشی،نه می‌توانی به ارزش تلاش‌هایی که می‌کنی پی ببری و نه می‌شود از شادی رسیدن یا نزدیک شدن به آن حالت مورد نظر،لذت برد و احساسی خوشبختی کرد. پاسخ های فراوانی به این پرسش دارم که عموما هم را نقض می‌کنند؛در عین حال که خودم را جهانگردی دائم السفر می‌دانم، کارمندی می‌کنم،با اینکه روزنامه‌نگار شدن هدف غایی‌ام بوده،گاه دلزده از فضای موجود، میل به تمام کردن رمانم،جانم را میچلاند.گویی در یک زمان می‌خواهم،چند نفر متنافر شوم. طبیعتا در چنین وضعی،هر پیشرفتی،مضحک و به همان اندازه دور شدن از یکی از آن چند نفر است.مملکت بی برنامه و خانه خراب کن فعلی هم امکان مدیریت زمان حال را سلب کرده،چه رسد به آینده.بنابراین همواره چون چهارپایی یاد گرفته ام غریزه دفاع از خودم و خانه ام را روشن نگه دارم و طبیعی ست که این غریزه نمی‍‌گذارد ریسک کنم. آدمیزاد،چهره هایی از خودش را در دیگران رد می زند و سرنوشت آنها را چون نوعی داستان فرضی تعقیب می کند؛ میخواهد بداند اگر مثلا پاک تر بود، اگر مثلا هوشمندتر بود، اگر مثلا زیباتر بود، چه سرنوشتی پیدا می کرد. مرگ آن آدم ها پیش از ما، یادآور این واقعیت است که در نهایت تمام خوددرگیری های ما برای درک «کی هستم؟» بی معناست. بی معناست اما عزیزانمان یا خانواده مان را خراش می دهد و ته دل شان را می لرزاند. آنها این واقعیت را نمی پذیرند که رفتن و نزدیک شدن به خودِ واقعی یا تصوری که از آن داریم، رسالت ما، حقانیت ما و در نهایت تنها وظیفه ای ست که نسبت به خود داریم، بلکه هر کدام از ظن خود، یا برای خود نگران اند یا آینده ما. منطق وظیفه شناسی با ادای وظیفه نسبت به خود آغاز می شود. گاه به نقطه ای می رسم که از خود می پرسم «من کی هستم؟» اهمیت این پرسش به این خاطر است که آدمیزاد تا چه حد می تواند برای امیال و توانایی های خود، پاسخی همزمان پیدا کند. اعتراف می کنم که تا کنون به چنین پاسخی نرسیده ام و هر بار که تلاش کرده ام، خودِ فعلی من (با ترکیبی از احساسات مسخره و متناقض) مانع شده است.فکر می کنم پاسخ درست در گم شدن و بازکشف دوباره خود باشد، آن چنان که هندوها کودک را در گنداب آن رودخانه تطهیر می کنند و جویندگان طلا در باتلاق رویای خود. #من_کی_هستم؟

غزاله علیزاده؛ گمشده در جزیره سرگردانی

سعید برآبادی: هر سال در حوالی همین روزهای اردیبهشتی، یادِ طبعِ بهاری و لرزان غزاله علیزاده و مرگ تراژیک او زنده می شود. عموما نیز با اشاره به یادداشت کوچکی که او برای براهنی، گلشیری و کوشان و البته دانشور گذاشته و از رفتنش سخن به میان آورده، می گویند که علیزاده با انتخاب نوع، زمان و جغرافیای مرگش، تلاش کرده تا از این راه خود را جاودانه سازد. این عبارت به نوعی به این معنی ست که نویسنده خانه ادریسی ها، دو منظره، شب های تهران و مجموعه داستان هایی چون سفرناگذشتنی، چهارراه و تالارها با علم به این که می دانسته آثار ادبی خوبی تولید نکرده، سعی کرده با خودکشی، خود را به حافظه تاریخی مخاطبان تحمیل کند.
خواننده آثار ادبی علیزاده اما نتیجه دیگری می گیرد، خصوصا آن که او نویسنده دورانی ست که در آن خوب نوشتن یک عادت نیست، یک وظیفه است و هر نویسنده، وظیفه خود می داند نه تنها خوب بنویسد بلکه تلاش کند، قصه و داستانش کپی داستان های غول های زمانه خود نشود.
علیزاده در هیچ کدام از رمان هایش، دست به تقلید از کهن الگوهای ادبیات فارسی و خصوصا هدایت، بزرگ علوی و چوبک نمی زند. شاید این رفتار را بتوان کنش زنانه او به میدانی دانست که در آن، فقط مردها امکان آن را داشتند که غول شوند. از این منظر، هر آن چه از غزاله علیزاده، متنش، احساساتش، روابط عشقی و خانوادگی اش و حتی مرگش می گویند، عمدا یا سهوا برای سرکوب زنی ست که می نویسد. این ادعا وقتی کامل می شود که علیزاده را در تناسب با دانشور و فرخزاد بنگریم و ببینیم که چطور، شارحان و مفسران ادبی هر یک به سهم خود سعی کرده اند، به مقابله با منطقِ اثرِ زنان برآیند و اگر ناکام ماندند، زن نویسنده یا شاعر را دمدمی مزاج، افسرده، شکست خورده و متلاشی شده معرفی کنند که برای ماندگاری یا مجبور به «خودفروشی» می شود یا «خریداری مرگ».
یکی از کلیدهای درکِ ذهنیت داستانی و فرمِ اندیشگی علیزاده را می توان در داستان کوتاه «جزیره» سراغ گرفت که اتفاقا از دستِ مفسران ادبی دور مانده و مثل جزیره ای در اقیانوس، بکر افتاده است. آنچه در این داستان، نویسنده نشان ما می دهد اهمیت گمگشتگی غیرعمدی برای کشف است؛ به بیان دیگر برای شناخت یک جزیره ناشناخته باید در آن گم شد. این منطقِ زندگی به سبک علیزاده هم هست. در زندگی پر تلاطمش دوستانِ زیادی داشته، مهمانی های زیادی برگزار کرده، چهره ای شناخته شده در عصر و روزگار خود بوده، اما در نهایت برای کشفِ خویش و زندگی اش، راه را در گمگشتگی یافته و بالاخره در 21 اردیبهشت ماه سال 75 بعد از آن که برای آن چهار عزیز می نویسد که «چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ای تاریک. من غلام خانه های روشنم» راهی جنگل جواهرده شده است.

#غزاله_علیزاده

#رضا_براهنی

#فروغ_فرخزاد

#منصور_کوشان

#هوشنگ_گلشیری

#سیمین_دانشور

#نقد_ادبی

منتشر شده در #روزنامه_ایران

برای مرگ مدیا کاشیگر مترجم مایاکوفسکی

قاتل ها دوست دارند جلوی تابوت را بگیرند و بلند کنند. مشتاق این اند که برای آخرین بار، مُرده را مصرف کنند. روحش رفته، زبانش قطع شده و باید جسمش به مصرف برسد. برای همین است که در انتشار خبرِ مرگش پیش دستی می کنند. همان ها که با بی اعتنایی، هنرمندان و نویسندگان را می کُشند، همان ها که آرتیست ها را خانه نشین می کنند و از مشتی بی هنر و دلقک، هنرمند می سازند به خورد ملت می دهند، همان ها، هستند که آخرین دندان ها را به جسد میزنند و پیکر را مثله شده روانه گور میکنند تا مبادا بیدار شود و سر از خاک دربیاورد که:

من مدیا هستم، مدیا کاشیگر. ترجمه کردم، نوشتم و سرودم اما بیش از این همه، زندگی کردم و خالق موجودیت خود بودم. شما کیستید که موجودیت از من و من ها میگیرید، افتخار از من و من ها می یابید و فربه تر از قبل رهایمان می کنید تا در انزوای خود بمیریم. آیا دیده آید چهره ای آرام تر از چهره دژم من؟ من مدیا کاشیگر هستم، شاعر و مترجم و رفیق شما در رسانه ها. من خبر مرگ بسیاری از دوستانم را با چشمان خونین به شما داده ام، دست بسیاری را گرفته ام آورده ام در روزنامه ها تا از جهان ادبی خود بگویند. شما کیستید؟ کاسبان تحریم چهره ها؟ یاغیان عصر روزنامه و کثافت؟ قاتلانی که سلاح سردشان بی توجهی و بها ندادن است؟

خطی از آنچه نوشتم را نخواندید و کلمه ای از آنچه ساختم را نشنیدید و اکنون سیاه پوش مرگ من اید؟ دست بردارید و به خانه بروید، همان به که تشییع جنازه من چون چهلم کوروش اسدی، خالی و خلوت باشد. همان به که هر چه زودتر بروم پیش سپان، بروم کنار منصور و شاید هم هوشنگ... آیا دیده اید لیسه سگ را بر دست سنگ انداز؟

پ.ن: خبر کوتاه بود. مدیا کاشیگر، نویسنده و مترجم و شاعر درگذشت.

#مدیا_کاشیگر 
#کوروش_اسدی 
#منصور_کوشان 
#هوشنگ_گلشیری 
و #مایاکوفسکی

 

آستین کوتاه مجریان تلویزیونی نشانه خوبی ست؟

#مهران_غفوریان بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود؛ لباس آستین کوتاه به تن دارد و جوکی در مورد بالا نرفتن شلوار آزمایشگاه از پاهایش تعریف می کند. #رامبد_جوان، سکان دار برنامه #خندوانه سعی می کند حواسش باشد و نگذارد ماجرا بیخ پیدا کند، این همان برنامه ای ست که لیست موارد خط قرمز پوشش شرکت کنندگانش، مدت ها در تلگرام دست به دست می چرخید. #مهران_مدیری هم روی سن می آید و سعی می کند از خواننده های گروه موسیقی «#دنگ_شو» سوال های چالشی بپرسد. او هم لباس آستین کوتاه به تن کرده و مهمانان برنامه اش، تا مدت ها از سوی وزارت ارشاد، «مجاز» نبودند چه رسد به این که بخواهند در تلویزیون، زنده بخوانند! هر چقدر سازندگان «دورهمی» و «خندوانه» در پوشش شان راحت هستند، به شرکت کنندگان عادی برنامه سخت گرفته اند؛ اکثرا مدل موهایشان را تغییر داده اند، روی تیشرت کت پوشیده اند و در مورد خانم ها، تلِ سر و ساق دست به فور دیده می شود. مخاطبی که بعد از مدت ها پای تلویزیون می نشیند و این لباس های آستین کوتاه را می بیند، از خود می پرسد که آیا صدا و سیما در حال تغییر مرام سی و اندی ساله خود است؟

اهمیت این سوال وقتی بیشتر می شود که کارشناسی به نام «#علیزاده» هم بدون هیچ سانسوری با اسکایپ در برنامه زنده خبری- تحلیلی جعبه جادو حاضر می شود در حالی که تا پیش از این، مصاحبه با بی بی سی فارسی جرمی نابخشودنی از سوی صدا و سیما به حساب می آمد و ممکن بود برای همیشه، فرد مصاحبه کننده را از حضور در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، منع کنند.

سالهای سال، آستین کوتاه خطر قرمز صدا و سیما بود و هنوز هم هست؛ چه بسیار شرکت کننده هایی که در برنامه های مختلف تلویزیونی شرکت می کنند و تابلو است که از بخش لباس صدا و سیمای تلویزیون، کتی به امانت گرفته اند که تصویرشان قابل مخابره شود. مصاحبه با شبکه های فارسی زبان خارج از کشور هم یکی دیگر از این خط قرمز ها بود، بنابراین اگر صدا و سیما در مرام خود تغییری ایجاد نکرده (یعنی پاسخ منفی به پرسش اول)، باید پرسید که آیا تلویزیون توسط استانداردهای دوگانه اداره می شود؟ به زبان ساده؛ آیا فرق دارد کی لباس آستین کوتاه می پوشد و کی با بی بی سی فارسی مصاحبه کرده است؟

پس از پخش زنده مناظره های تلویزیونی انتخابات، به نظر می رسد اوضاع کمی آشفته شده و دیگر معلوم نیست چه چیزی را می شود در رسانه ها گفت و چه چیزی خط قرمز است. این یک فرصت طلایی برای رسانه ها و خصوصا تلویزیون است که یک قدم کوچک در مسیر تعامل با مردم بردارند و در چهارچوب قانون، فقط به قوانین مکتوب و مصداق های ذکر شده خط قرمزها بسنده کنند نه همچون قبل، کاسه داغ تر از آش باشند! در هیچ جای قانون، پوشیدن لباس آستین کوتاه برای مردان ایرادی نداشته و ندارد، پس چرا نباید رسانه ملی در چهارچوب همان قانون از این خط قرمزِ مصنوعی و خودساخته عبور کند و به سازندگان برنامه هایش، آزادی عمل بیشتری بدهد؟ به یاد داریم که چنین خط قرمزی حتی در مورد ریش تراشیده مردها هم بود و سالها، صدا و سیما از نشان دادن مردهای اصلاح کرده طفره می رفت و حالا هر روز و هر ساعت، تلویزیون پر است از چهره هایی که با پوست براق و تازه اصلاح کرده می آیند و به مردم سلام می کنند. با وجود همه نقدهایی که به عملکرد، بودجه و رسالت های صدا و سیما بوده و هست، شاید اکنون نوبت به برداشتن قدمی در راستای عمل به نصح صریح قانون و احترام بیشتر تلویزیون به حقوق شهروندی رسیده باشد. 

#روزنامه_شرق

چگونه فاعل و مفعول ظلم نباشیم؟ یادی از شعر آرتور رمبو

زندگی در ذات خود ظالم است؛ تلاشگری که هدف اصلی خود را «بقا به هر قیمتی» می داند، چطور قرار است با دمکراسی، با تفاهم و با عدالت کنار بیاید. لاجرم اگر نخواهی ظلم کنی باز هم ظالم خطاب می شوی. سکوت یا فحاشی، وارد عمل شدن یا خلع سلاح بودن، نق زدن یا بی عملی، هر دو یکی ست و به یک شکل هم مورد قضاوت قرار می گیرد. در سایه همین وجه ستمگرانه زندگی ست که گاهی می شود لحظه ای ایستاد و موقعیتی را که در آن هستیم، مورد پرسش قرار داد و از خود پرسید که اینجا چه می کنم؟ در این مهمانی چه کار دارم؟ چرا با چنین آدم هایی همکار، دوست و یا حتی فامیل هستم؟ چرا در این سرزمین به دنیا آمده ام؟ و دیگر سوالاتی در قالب «من اینجا چه کار می کنم؟».  یافتن پاسخی برای این سوال و سوال های مشابه آن، سخت نیست، بلکه غیرممکن است. هر پاسخی، به نوعی پذیرش این واقعیت است که اگر مغزِ ستم و ظلم نبوده ای و برایش برنامه ای نریخته ای و اگر قلبِ ظلم نبوده ای و برایش تصمیم نگرفته ای، اندامِ تنِ زندگی شده ای و به کسی ظلم کرده ای و یا ظلم دیده ای و در هر دو صورت، وجهِ ظالم زندگی را واقعیت بخشیده ای، دلی را شکسته ای یا شکسته دل شده ای و هر دوی این ها به تو می قبولاند که زندگی، معجونی ست از عذاب وجدان و پذیرش این احتمال که دوباره نیز، ظلم خواهی کرد یا ظلم خواهی دید.

در برابر این خودِ ظالم، این وجودی که نه تنها زیر بار عذاب وجدان ظلم خود است بلکه نگران تکرار آن نیز هست چه باید کرد؟

من فکر می کنم پاسخ آن یک چیز باشد: سرپیچی از دمکراسی، عدالت و حتی تفاهم.

#آرتور_رمبو در شعری به نام #دمکراسی می نویسد: «ما در زمانه ای زندگی می کنیم، که به اسم دمکراسی یک چیز سرکوب می شود؛ شورش های منطقی» و من فکر می کنم تنها راه مقابله با این ظلم پیچیده شده در تار و پود و ذاتِ زندگی، این است که عصیانگر و شورشی به جنگش برویم. شورشگری منطقی که هر لحظه از ابزار ظلم شدن در هراس است اما نمی خواهد به ظلم رایج زندگی تن بدهد.

زندانبانان میل

واقعه چهارم: دیشب اتفاقی دستم خورد و یک عکس پرنو به گروه دوستان روزگار دانشجویی ام در تلگرام ارسال کردم! حال عجیبی بود؛ مطمئن بودم که نه آنها مرا با همین یک عکس قضاوت می کنند و نه کسی هست که در گوشی و تبلت و هاردِ پس ذهنش، چشمش از این تصاویر پاک مانده باشد. اما ناگهان بر پوستم عرق سردی نشست؛ من که در جمع ها مبادی آدابم و از دهانم در جمع، فحشی خارج نمی شود، آیا با همین یک تصویر قضاوت خواهم شد؟ به شکل برهنگی زن و مرد و نوع هم آغوشی شان در آن عکس نگاه کردم، آیا شکل عجیب آن س ک س باعث می شود که دوستان و غریبه های توی آن گروه اجتماعی تلگرام، با من شبیه شهوتران های فرصت طلب برخورد کنند یا مرا به خاطر دریدگیِ داشتن چنین تصاویری در تبلتم به باد ناسزا بگیرند؟
واقعه سوم: چطور آدم ها را دسته بندی کنم؟ این سوال را وقتی از خودم پرسیدم که برای اولین بار در سال 82، یکی از روزنامه نگاران با سابقه مرا که بیست و دو سال داشتم به یک مهمانی مختلط همکاری دعوت کرده بود. آدم ها آنجا زیاد بودند با اسم های شناخته شده و نشده. بعضی هایشان اهل تیک زدن و بعضی هایشان مغموم و غمزده ایستاده در گوشه ای. بعضی تظاهر به دن ژوان بودن می کردند و بعضی که دن ژوان بودند، خودشان را متعهد به کسی در بیرون آن خانه نشان می دادند. تصویر فیلم «امیلی» از سرم بیرون نمی رفت در آن همهمه. تصویر کسی که ایستاده بالای پشت بام و در حال تصور این است که آدم ها، چطور با هم می خوابند، همین موقع بود که نگاهم راه برداشته بود به ساق های سفید و پُر یکی از همکارانم و باز ناگهان چیزی از پشت سرم را سوراخ کرد: دختران همکاری که ایستاده بودند و با چشم های بدون نگاه و خالی، داشتند به این حالتِ ندید بدیدِ شهرستانیِ من ریسه می رفتند. 
واقعه دوم: در دانشگاه هم کلاسی داشتیم با اسم مستعار ح. ز . معروف بود به این که با عموم هم دانشگاهی هایمان یک دور رفته و هیچ دختری نبود که گوشه چشمی از او ندیده باشد. وقتی در جمع دختران کلاس، ناگهان حرفی را زدم که او سابقا در کلاس گفته بود، همه رابطه شان را به من قطع کردند اگرچه با ح.ز رابطه ها همچنان برقرار بود. حرفی که زده بودم و باعث شده بود با نگاه های خالی و چشمان رک زده شان مرا از جمع خود برانند، چنین چیزی بود: «دانشجوی رشته ریاضی مگر مریض جنسی است که برود کلاس های تنظیم خانواده تفکیک جنسیت شده». همین حرف باعث شد در هیچ عکس یادگاری ای در دانشگاه، دعوت نشوم آن هم در دوره ای که سلفی هنوز اختراع نشده بود.
واقعه اول: اکرم لباسش را بالا زد و من و پژمان در حالی که از ترس به خودمان می لرزیدیم، نافش را دیدیم. چهارساله بودیم و این بازی ما بچه های بلوک بود. من و پژمان به این خاطر لی لی بازی می کردیم که بعدش اکرم بیاید روی خرپشته و لباسش را بزند بالا. پوست سبزه اش از خجالت دون دون می شد، درست عین پوست مرغ پرکنده و ما بی آن که بدانیم لذت جنسی چیست، چند دقیقه به آن چاله کوچک، بی معنا خیره می شدیم. درست یکی از همین روزها بود که احساس کردم یک چیزی از پشت سر دارد سرم را سوراخ می کند. وقتی برگشتم، مامان مریمش را دیدم که با چشمان خالی و زل زده دارد نگاهمان می کند. علاوه بر کتکی که آن شب هر سه و جداگانه در خانه هایمان خوردیم، مریم خانم با شیلنگ روی پشت بام ترتیب هر سه نفرمان را داد و آن پوست سبزه را کبود کرد. 
مهم نه قضاوت است، نه میل ما که گویی در لحظه وقوع چنین چیزهایی، غیرقابل کنترل است. انگار مهمترین چیز در آن لحظه خاص، همان نگاه هاست، چاله هایی بدون سفیدی چشم. چشم هایی بدون این که واقعا ببینند اما آن قدر خیره اند که مثل مته برقی سر آدم را سوراخ می کنند. نگاه هایی که دوست شان نداریم اما آنها را به شکلی کاملا جبری و آسمانی پذیرفته ایم و حتی گاهی خودمان هم صاحبش می شویم. این نگاه ها قادر بوده اند برای یک لحظه که میان دو بعد شخصیت ما از هم باز شده و وجود واقعی مان از پشت نقاب آنچه نشان می دهیم، خودنمایی کرده، تیرشان را به سمت مان شلیک کنند. این نگاه ها، همان محافظان دنیای دوگانگی اند، زندانبانانی سختگیر که به محض گشوده شدن در زندان میل، ظاهر می شوند و با محبوس کردن دوباره خودِ واقعی ما، آژیر سفید را در دنیای اطرافمان سر می دهند.

حکایت فیلی که منوچهر شد/شهرقصه

این «فیل» لعنتی در شهر قصه چه می کند؟ اصلا چرا باید در شهری که شهرِ حیوانات اهلی و نااهلی مثل خر و خروس و خرس است، یکهو سر و کله حیوانی از هندوستان پیدا شود؟ هندوستان؟ مگر امکانش هست؟

فیل را تشنگی به شهر قصه می آورد اما از سرِ تقدیری که دارد، دندانش می شکند، هویتش از بین می رود و در آستانه بی چیزی قرار می گیرد. بعدش چه می شود؟ حیوان، بی هویت شده، لباسِ آشنایش را درآورده تا شهر را به ما بشناسناد؛ دوز و کلک مردمش را، فساد درونی آدم هایش را، شکل قحبگیِ عادی شده و فرو رفته در روح و جانِ شهروندانش را و از همه مهمتر، بی آبی کویر بم را! بعد چه می شود؟

هیچ. حالا وقتِ آن است که شهر، هویتی برای این موجود بی هویت تعیین کند؛ یک اسم تازه. چه اسمی؟ فیل؟ نه، منوچهر. چرا منوچهر؟ شاید به این خاطر که بیژن مفید خواسته یادی کند از منوچهر انور (کارگردان فیلم شهرقصه) و شاید هم به خاطرِ اسطوره منوچهر در ادبیات فارسی؛ پادشاهی که جنگ را به افراسیاب باخت و در تبرستان محاصره شد. او چهره هولناک ورودِ دیگری به درون ماست. او فیلی ست که خودمسخ‌شده جامعه است؛ تصویری از منوچهری که با خیانت اطرافیانش، مجبور شد صلح با تورانیان را بپذیرد. فیلِ شهر قصه، تصویری از ماست که پا به زندگی می گذاریم و منوچهر، تصویری از مسخ شدگی ما، آنجا که باید صلح و پذیرش واقعیت جهان را بپذیریم.

#شهر_قصه_بیژن_مفید

#منوچهر_انور

يادداشتي براي روز خبرنگار

از #روز_خبرنگار همين بس كه هنوز خار در چشم شان هستيم، نه مدير روابط عمومي يا كار چاق كنِ فلان قسمت. حالا هي بكوبند توي سرت كه فلان كار را كردي، فلان كار را نكردي، هي بي پولي ات را به رخت بكشند يا دست ترحم دراز كنند طرفت. هي بگويند تو كه جنبه علمي نداري، يا بگويند تو كه انشا و املائت مفت نمي ارزد يا مثلا بگويند «اين كيه كه وسط يه بحث جدي، داره جير جير مي كنه؟»

 آن صداي جير جير كننده تو مخي، خود من هستم، يا لااقل تصوير من از خبرنگاري. درست است كه روزگار با ما صادق نبود و رستگارمان نكرد از اين شائوشنِ بد نام و حالا مجبوريم براي لقمه اي، بنشينيم، پشت ميز و 12 روشنش كنيم به راسته دوزي و خشتك دوزي خبرهاي دوزاري و 5 و 6، خاموش شود اين چرخ كاسبي تا دوزاري سر ماه صدقه كنند براي رفع بلا و ما هم پاسارگاد بزنيم به دهان باز عابر بانك و حواله اش كنيم با شصتي براي صاحب خانه و ايضا قسط ثامن الائمه با مچ دستي و ايضا قسط صندوق نور با ران پايي و ايضا قسط بابا و ننه و ايضا كرايه تاكسي و بهمن و همه اش بشود، خيلي كمتر از همين چند سال پيش كه فيش هاي ميليوني اش درآمد. بله! از روز خبرنگار همين بس كه هنوز يك ميليوني ها، لاپرت حقوق ميليوني ها را رو مي كنند، البته درست است كه بعد بايد چوب سواد انديشمندان فيس بوكي و توئيتري و اينستاگرامي و اهالي گرامي فلان ولايت بي عملي را بخورند و بعد بايد چوب شوآف هنرپيشه ها را بخورند و صبح روز بعدش، بروند و به خاطر آزادي بيان همان انديشمندان كافه اي و جشن فلان همان هنرپيشه ها، سينه سپر كنند جلوي يالثارات و نهادهاي غيرارگانيك خصوصي سازي اما باز همين بس كه خبرنگار هستيم نه آن يكي كه وقتي مي خواهد اس ام اس تبريك روز خبرنگار بفرستد انگار دارد خودش را، سازمان گه و مزخرفش را و آن بالا دستي اش را براي جهانيان پرزنت مي كند و ته اش هم بازگشت مكرر آقا را اطلاع رساني و اين يعني كه روز ما نيست اين روز 17 مرداد، روز هاج و واجي ماست، مثل هاج و واجي بورقاني در برابر مرگ.

آن هاج و واج مانده ميان باند بازي ها و لابي ها و دروغ ها و رشوه ها و ضعف ها و مديريت هاي يك شبه و خبرنگاران ارشد شده و ارشدهاي مرشد شده و مارگاريتاهاي گمنام عشق خبرنگاري و امثالهم، منم يا لااقل تصوير من از خبرنگار. درست است كه سرنوشت يارمان نبود و حالا بايد از همكلاسي هاي ديروز كه شده اند رئيس بانك هاي امروز، كه شده اند مدير فروش هاي امروز، كه شده اند رئيس بانك هاي امروزي كه براي خريد از مدير فروش هاي امروز وام مان نمي دهند، شيشكي بخوريم و دم نياوريم و برادرمان از فرنگ نامه بنويسد كه هي فلاني، دنبال چه هستي «آنجا»، پاشو بيا «اينجا»، خودم دستت را جايي بند مي كنم.... آن دستي كه از بند شدن به جايي، طفره مي رود و باز بند مي شود به اس ام اس غيرقابل شكايتي كه ما را تهديد كرده به ارتباط با معاند، دست من است!

نه نيازي به ترحم هست، نه نيازي به رشوه، نه مي شود خريدم. فقط مي توانيد مجبورم كنيد كه همين طور براي اس ام اس يكم بانك، بنشينم پشت ميز و چيز بنويسم و در خودم چرك كنم و بميرم. حتي نيازي به اينها هم نيست، مي شود خيلي ساده، بگوييد بروم در يك بايگاني مشغول به كار شوم، تا هفته ديگر، به كل يا نباشم يا خودم را آويزان كرده باشم به پره هاي پنكه سقفي آن دفتر و هي آفتاب بالانس بزنم. نه! نيازي به ترحم نيست و نيازي به چس ناله هم نيست از طرف من، اتفاقا، از روز خبرنگار، همين بس كه هنوز خار در چشم هستيم، هنوز پاي قفسه هاي كتاب كمي شل مي كنيم و تو از من مي پرسي به گلايه كه «چطور اين همه كتاب را بايد خواند؟» و اين يعني باور به خواندن پيش از نوشتن و اگر همين يك باور در شغلي وجود داشته باشد، چه حاجت به بسته بسته شيريني يزد و كاج مطبق و كتاب «چگونه جهان خود را بسازيم» و اس ام اس هاي كپي با القاب مسخره اي چون سالار قلم و از اين حرف هاي دوزاري؟ نه! از روز خبرنگار همين بس كه در حق ما مرحمت كنيد و بگذاريد مس شويم كه از طلا شدن پشيمان شده ايم؛ ما هم خودمان يك جوري راه مي رويم كه كسي نفهمد، امروز بازار خراب تر بوده و ارزان تر داده ايم.

آن ارزان دهنده هرجايي، بر حسب شرايط، منم يا لااقل تصوير من از خبرنگاري...

سعيد برآبادي. مثلا خبرنگار، اما شما بگوييد كارگر فصلي آجرچين

روزمره-4

در جلسه های روانکاوی به یک بن بست تازه خورده ام. بن بستی که نمی دانم چطور باید از پس آن بربیایم و از طرفی مطمئن نیستم که بتوانم از خیرش بگذرم. سوال این است که چرا در رفتارت، در رویاها و انگیزه هایت، در جهان بینی ات و در این چیزها، تغییری ایجاد نمی کنی؟ این سوال به صورت کلیشه ای در ابتدا یا انتهای هر جلسه مطرح می شود و من هر بار سعی می کنم به بهانه ای پاسخ به آن را به تعویق بیاندازم یا به نوعی از پس پاسخ دادن به آن بربیایم اما هر پاسخی از طرف من، گره دیگری به این کلاف می زند.

تا این که دیروز تصمیم گرفتم، با صادقانه ترین راه، جواب این سوال را بدهم. گفتم که من همیشه خودم را مستاجر خانه زندگی می دانستم، مستاجری که بعید نیست همین ما اجاره نامه اش تمام شود و با خیال راحت برود. آیا سخت و عذاب آور نیست که وظیفه تعمیر شیرهای خراب و سقف آب چکان چنین خانه ای با چنین مستاجری باشد؟

این پاسخ خودم را برد به دوره کودکی، هفت هشت سالگی. آنجایی که اولین لحظه های بی علاقگی به زندگی را کشف کردم و فهمیدم که تمایلی به زندگی ندارم اما جرات رفتن هم در من نیست، این صاحب خانه است که باید مرا با اسباب و اثاثیه بیرون بیاندازد. ناتوانی من در اصلاح خودم، دقیقا از همین جا می آید، در این که همیشه فکر کرده ام، مرگ می آید و مرا با خودش می برد و حالا در مدار 35 سالگی، این حس که مرگ هیچ وقت/همیشه دارد به سوی من میاید، عذاب آورترین خبر روزهایم را ساخته.

25 تیر 95

 

روزمره-3

دارد نزدیک به هشت می شود، تحریریه خالی شده و من همچنان پشت میزم نشسته ام و علاوه بر سر و سامان دادن به کارهای ماندهِ فردا، بار استرس امروز را جا به جا می کنم روی پشتم. انگار که چهارپایی مطیعم که جز بار بردن، هیچ کار دیگری نمی تواند.

با پایان گرفتن روز، به سوی خانه راهی می شوم و فکر می کنم که این آخرین روز کاری من و حتی شاید آخرین روز حیاتم باشد، شب خودم را خواهم کشت که البته یک خیال بیهوده است. می روم به خانه، لبی تر می کنم، کمی سبک می شوم و باز برای فردا و فرداهای دیگر می خوابم و بیدار می شوم. سیکل بسته ای که همیشه از آن فراری بودم، اکنون مرا به طور کامل فراگرفته. حرفی نیست، گله ای هم نیست، کار را باید انجام داد، به قول مسعود، یخچال زبان آدمی زاد سرش نمی شود، باید آن را پر کرد، سر ماه دهانش را می گشاید، من اما مشکل اقتصادی ندارم، از صدقه سر زندگی ای که ساخته ام و در آن نقش ایفا می کنم، هنوز خیلی با اقتصاد به مشکل برنخورده ام، پس این همه ناله برای چیست؟ اینها تازه اگر ناله باشد، ناله ای به اختصار برای فرداست، ناله ای ست برای بازگو کردن آن چه این روزها به من می گذرد و احتمالا به خیلی های دیگر. پس چه کاریست فکر کردن به کشتن خود؟ چه کاریست دغدغه زندگی و محتوای آن را داشتن، باید لیز خورد، لیز می خورم، روی برف زندگی، روی یخ زندگی، به جلو یا عقب مهم نیست، مهم این است که چند ماهی گذشته و من چند خطی نخوانده ام، مهم این است که آن قدر درگیر زندگی هستم که زندگی نمی کنم، مهم این است که چشم باز است و خوب کار می کند اما چیزی نمی بیند، مهم اینهاست، مهم خودِ خودِ زندگیست که به پرده فقدان رفته.

روزمره-2

همه چیز فرق کرده است، بدتر شده. روز و شب را به ملال می گذرانم، یک جور انتظار گودویی. انتظار برای مرگ که بیاید و مرا با خود ببرد. نه امیدی به آینده دارم و نه توقعی از گذشته. هیچ چیز به واقع شادم نمی کند و سوالاتی که گه گاه ذهنم را به خود مشغول می کنند، سوالاتی از جنس بی پاسخی هستند. گاهی در چشم اطرافیان نگاه می کنم و از خودم می پرسم که من اینجا چه کار می کنم؟ آیا این سرنوشت مقدر من بود؟ آیا چنین چیزی قرار بود باشم؟ اگر پاسخ این سوالات منفی بود، باید حسی در من وجود می داشت که بلند شوم و کاری کنم. یک احساس خاص در من می بود که برخیزم و آن چیزی که مقدر من بود را برای خودم بسازم. اما نشسته ام، دراز کشیده ام و جز به وقت ضرورت حرفی نمی زنم. بیشتر بیننده ام تا گوینده و بیشتر نمی شنوم تا این که بخواهم همدرد باشم. به عمق خودم فرو رفته ام، به درون احشا و جوارح بدنم. اینجا هم چیزی نیست جز صدای سرکه ایِ معده و قوای هضم. من چیزی را نمی توانم هضم کنم، تنها می پذیرم و بعد از مدتی سعی می کنم آن را فراموش کنم تا دیگر ذهنم به آن درگیر نباشد. تکراری ست اما دچار افسردگی حاد شده ام، نه می خندم و نه گریه می کنم، فقط وقت تلف می کنم.

گاهی به خودم نهیب می زنم که بلند شوم اما بلند شوم و چه کاری انجام بدهم؟ آیا می توانم بلند شوم و اگر بلند شوم کاری هست که انجام دهم و اگر کاری انجام دهم آیا کاری به دردبخور است؟ آیا کاری هست که حالم را عوض کند؟ نه نیست. این یک پیش فرض نیست، این یک مسیر آزمایش شده برای من است. من چشیده ام، تجربه کرده ام، زخم خورده ام و حالا عقب نشینی کرده ام.

می خواستم چیزی دیگر باشم، از این که یک «معمولی» باشم طفره رفتم، هیاهو کردم، غوغا به راه انداختم. می خواستم بعدها مرا با همین عنوان بشناسند، یک شرورِ سرنوشت، یک طغیانگر علیه این و آن، اما هیچ نشدم، نه تنها هیچ نشدم بلکه از آن چه که «معمولی» اش می خواندم هم دور ماندم. چیزی پا در هوا، یک موجود بی مصرف که سودازده است. حالا در وضعیتی هستم که حتی تمایلی به گفتنش هم ندارم. آنقدر نق زده ام و دیگران صدای نق زدن من را شنیده اند که دلم یک خاموشی ابدی، طولانی و حسرت برانگیز می خواهد. می دانم که جرات خودکشی ندارم اما حتی اگر این فرصت هم برایم ایجاد شود با بزدلی از کنارش می گذرم و دوباره دراز می کشم و به نقطه ای خیره می شوم و سیگاری روشن می کنم. این سرنوشت مقدر من بوده است؛ «مورفئوس»، یکی از اساطیر یونانی که در اساطیر یونانی هیچ نقش و جایگاهی ندارد و تنها، خوابیده است.

روزمره

-چه کار می کنی؟

تقریبا هیچ کار. استرس زیادی دارم اما مطلقا کاری نمی کنم، حتی حرف هم نمی زنم. در سکوت نشسته ام و همه چیز از پیشم چشمم مثل یک فیلم بلند در حال عبور کردن است. به گذشته فکر می کنم، در گذشته غرق می شوم، به آینده فکر می کنم، به ناکجاآبادها، به همه چیز و در عین حال به هیچ چیز اما خیس خیس از گذشته. تمرکزم روی حرف زدن از بین رفته است، ذهنم در حال حرکت است و هر چه تندتر می رود، من بیشتر یکجا نشین و ساکت می شوم. کاری هست که انجام بدهم؟

-نه

پس لطفا دهان ها بسته. هیچ صدایی را نمی توانم، نمی خواهم و حتی تحمل شنیدنش را هم ندارم. دوست دارم در بهار پیاده روی کنم، شاید اگر خودم را کشتم، این پیاده روی ها بهترین و پربارترین لحظه های زندگی ام باشند. به چیزی نگاه نمی کنم، خیره ام، خیره به جایی که دیده نمی شود، حرف زدن سخت است، کوتاهش کنم، کوتاه کنم. باید چه کاری انجام دهم؟

خاطره نویسی- دوازه اردیبهشت 95

نگاهی متفاوت به مفهوم عشق و رویا در رمان «گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فیتز جرالد و ترجمه کریم امامی

با «رویا» چه کنیم؟

 

«وقتی صحبت کردن درباره کارهایی که آدم می خواد بکنه، لذت بیشتری داره، پس فایده خود اون کارهای بزرگ چیه؟»

-گتسبی بزرگ

 

سعید برآبادی: ما صاحب رویاهایمان نیستیم، مگر آن که آن رویایی درباره خود ما باشند، رویای رفتن به دانشگاه، رویای سفر، رویای نویسنده شدن، رویای مشهورترین فوتبالیست جهان شدن، همگی قابل تحقق هستند چرا که ما آن ها را در درون خودمان ساخته ایم، در خلوت مان صدایشان کرده ایم، شکل شان داده ایم و گذاشته ایم چون بذری، در خاک وجودمان رشد کنند و ذره ذره به تن مان و شاید سرنوشت مان، سر بسایند! اما اگر خواهان تحقق رویایی باشیم که بیرون از ما و وابسته دیگران باشد، وضع خراب می شود؛ به بیچارگی کشیده می شویم و دست آخر، شاهدی می شویم بر مرگ رویای مان، در حالی که آماده بودیم آن رویا را در آغوش بکشیم!

از رویا تا واقعیت

در کتاب «گتسبی بزرگ»، همین «عدم دستیابی به رویاهایی که فرد بیرون از خود تخیل می کند»، دست مایه دومین رمان بزرگ قرن بیستم شده. گتسبی سالها مجاهدت می کند تا به زنی برسد که 5 سال پیش به علت بی پولی او، همسر مرد پولداری شده اما در نهایت، لحظه ای چشم باز می کند و درمی یابد، اگر چه در تمام ثانیه های آن 5 سال، برای تحقق این رویای دو نفره زحمت کشیده، حالا دیگر از آن رویا چیزی جز هجو تمسخر برانگیز «واقعیت» باقی نمانده؛ در آخرین دقیقه ها، زن، همسر قانونی اش را به معشوقه سالها پیشش ترجیح می دهد و برای فرار به گتسبی زنگ نمی زند.

اما تلفن گتسبی، در دقیقه های آخر عمر او زنگ می خورد تا نشان دهد گتسبی آنقدر محتاج این رویا بوده که بدون آن رویا، زندگی برایش بی معنی است. اما او خیلی پیش از آن که در یک «اتفاق ساده» بمیرد، توسط «رویای خود» که وابسته به دیگری است کشته می شود. او که سالها رویای بودن با دی زی را در سر پرورانده بود، وقتی با این حقیقت مواجه می شود که دی زی نمی تواند حتی به خاطر عشقش به او، گذشته اش را با شوهرش از خاطر پاک کند در خود می میرد. گتسبی در تمام این سالها در نیافته بود که ما رویاهای مشترکمان را بر اساس «تصاویر قدیمی» می سازیم و رویا را به «گذشته» وابسته می کنیم، حال آن که این رویا قرار است در «آینده» اتفاق بیافتد و به همین خاطر محال است که تحقق یک رویای مشترک بتواند از سد «گذشت زمان» بگذرد.

داستان فتیس جرالد و همینگوی

«اسکات فیتس جرالد»، نویسنده رمان «گتسبی بزرگ» در اوج شهرت رو به می خوارگی آورد چرا که معشوقه اش را همینگوی از او ربوده بود. چند صباحی بعد،عزم جزم کرد و از الکل پاک شد اما وقتی که تصمیم گرفت رویاهای جدیدش را متحقق کند دریافت که عمرش کفاف ادامه دادن و زنده کردن رویاها را نخواهد داد و در 44 سالگی تسلیم مرگ شد؛ درست سرنوشتی مشابه مشهورترین شخصیت داستانی اش، یعنی گتسبی! برای چنین نویسنده ای، عجیب نیست که پایان بهترین رمانش را چون پایان زندگی اش اینگونه به تصویر کشیده باشد: «لابد رویای گتسبی، آنقدر به نظرش نزدیک آمده بود که دست نیافتن به آن، تقریبا برایش محال می نمود. اما گتسبی نمی دانست که رویای او، از خود او عقب مانده است. گتسبی به آینده لذتناکی که سال به سال از برابر ما می گذرد و به گذشته می پیوندد ایمان داشت و با خود می گفت اگر رویا، این بار از چنگ ما گریخت، چه باک! فردا تندتر خواهیم دوید و دست مان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام در یک بامداد خوش... و این گونه است که در قایقی نشسته ایم و پارو برخلاف جریان بر آب می کوبیم و بی امان به طرف گذشته رانده می شویم».

فیتس جرالد حق داشت! ما برای ساختن رویایمان به گذشته می رویم، حال آن که رویا در آینده باید ساخته شود و به همین خاطر محال است که از این راه بتوان یک رویای مشترک یا حداقل دو نفره را تحقق بخشید. شاید بهتر باشد این رویا را خصوصا اگر درباره عشق است به درون بکشیم و با دردش بسازیم، به جای آن که شاهد مرگش باشیم.

 

مهاجرت اجباری به دنیای کابوس ها و التحام ها

باورش برایم سخت است اما امروز به این نتیجه رسیدم که بی کارنامه بودن بهتر است از کارنامه بد داشتن. من روز به روز افول کرده ام، روز به روز از دقتم در کلمات کاسته شده و این شاید به احساس مرد بودنم وابسته باشد که در حال فروکش کردن است. دیگر بدن ها، کلمه ها و منظره ها برایم چندان جالب توجه نیستند و مگر جز اینها، چه چیز جالب توجهی برایم در این دنیا بوده؟ مرگ قاسم هاشمی نژاد که نویسنده و شاعری حساس در انتخاب کلمه ها بود، مرا به خود ارجاع داد و در این ارجاع تازه، من، کارنامه بد، کارنامه ورشکسته و سرشکستگی خودم را دیدم، دیدم که چطور از دنیای کلمات، از دنیای بدن ها و از دنیای منظره ها قهر کرده ام و به خواب ها، کابوس ها و التحام ها مهاجرت اجباری کرده ام....