
بعد از مدتها یک مطلب خوب در دنیای اقتصاد از سیمان کار کردم. باز هم دم دکتر بخشی گرم! اینجا

بايد نيشتر زد،
حتماً، حرفها و حرف ها و حرفها كه هر كلمهاش دردي است، هر كلمهاش سبوي پر از رنجي است، پر از زهري است، هر جملهاش خنجري است، هر عبارتش جهنمي است، هر صفحهاش حريق جنون و صحراي آتشخيز وحشتآوري است، هر نقطهاش نيشي است و هر اصطلاحش، تعبيرش شكنجهاي است، هر كنايهاش بيقراري ديوانه كنندهاي است، هر سمبلش، رمزش درياي پنهان وسوسهاي است، هر خطابش گلولة آتشي است، هر عتابش انفجار باروتي است، هر… چه بگويم؟ چه فايده؟ مگر اين جور هم ميتوان چيزي گفت، با خودكار هم مگر روح را، عالم ديگر را، ماوراء الطبيعه را ميتوان نقاشي كرد؟!
هر لحظه حرفي از اعماق مجهول درون ما ميجوشد و همچون زبانههاي آتش آتشفشاني از سينه جستن ميكند و از حلقوم بالا ميآيد تا از دهانه آتشفشان، از دهان ما سر بر دارد و بيرون ريزد و سر به آسمان روح چشم براه آن من ديگرمان بردارد و نميشود، نميتوان كه زنجيرها فرا ميرسند و لبها را فرو ميبندند و طنابها بر گردن ميپيچند و حلقوم را تا لحظة احتضار ميفشرند و ميفشرند و ميفشرند تا نفس زنداني ميشود و خفقان ميرسد و چهره كبود ميگردد و سكوت … و چه سكوت كبود سنگين بيرحمي!

جون بائز، ترانهخوان انقلاب و آزادی و عدالت است. ترانه «دونا دونا دونا» روایت جون بائز است از آزادی. او داستانی کودکانه را برای این ترانه زیبا برگزیده است.
در یک واگن بارکشی که به سوی بازار میرود
گوسالهای است با چشمان غمزده
بالای سر او در آسمان
پرستویی به نرمی بال میزند
چگونه بادها میخندند، با همه نیرویشان
میخندند و میخندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان
کشاورز گفت: «دیگر شکایت نکن
اصلا کی به تو گفته گوساله باشی؟
چرا بال نداری که پرواز کنی؟
مثل پرستو که سربلند و آزاد است...»
چگونه بادها میخندند، با همه نیرویشان
میخندند و میخندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان
گوسالهها به راحتی گرفتار میشوند و کشتار
و هرگز دلیلش را نمیفهمند
ولی هر کس که آزادی را ارج مینهد
مثل پرستو پرواز کردن را یاد میگیرد
چگونه بادها میخندند، با همه نیرویشان
میخندند و میخندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

زندگی با تمام وجوهش در ایران می رود که به سمت یک کمدی تلخ و یک ترازدی اسفناک بدل شود. این که ما مردم داریم حرکتی می کنیم که خودمان از نتیجه مزخرفش مطلعیم اما توی بوق و کرنا می کنیم که «کار ما حرف ندارد» این مسئله واقعا چندش آور است. در بخش کوچکی که به عنوان مشتی نمونه خروار دارم می شود به داستان هایی که الان دارند چاپ می شوند اشاره کرد. داستان هایی که فقط سودشان به بازاری های کاغذ و چاپ پی ها می رسد. می خواهید نام ببرم؟ دوستان ناراحت می شوند؟ کدام دوست؟
در زمینه مطبوعات هم وضع بهتر از این نیست. روزنامه نگارهای زیادی را می شناسم که بدون اطلاعات دقیق در یک مورد خاص قلم فرسایی می کنند. مثلا در مورد ادبیات چیز می نویسند. همین امروز در تشییع جنازه نادر ابراهیمی حداقل هفت تا خبرنگار از جاهای مختلف با جواد مجابی مصاحبه کردند. بنده خدا اول هر مصاحبه تاکید می کرد که به ابراهیمی و آثارش اشارف زیادی ندارد اما چه می شود کرد؟ خبرنگار ها یکی بعد از دیگری می آمدند با سوال های چپندر قیچی و جواد مجابی باید روی پای مورد دارش می ایستاد و همه را راضی می کرد. یکی از این سوال ها که خبرنگار تلویزیون جام جم پرسید از همه قشنگ تر و گل درشت تر بود: «آقای مجابی، با توجه به تسلط کامل شما به ادبیات اجتماعی امروز می خواستم بدانم نظرتان راجع به کارنامه سینمایی نادر ابراهیمی چیست»؟ مسخره اش را درآورده اند. فقط خوش تیپند و سواچ به دست. شاید هم با وضع بدنی قابل ملاحظه (مخصوصا برای خانم ها!). می آیند همه را علاف می کنند و می روند و تازه خوشحالند که برای خودشان کسی هستند و البته کع روزگار این گونه است که علی آباد اینها همیشه شهر بماند!


این حرف ها همین طور توی دلم بود تا این که به خانه رسیدم توی آرشیو عکس هایی که داشتم ناگهان به عکس ساختمان اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان سبزوار برخوردم. همین دو هفته پیش که به شهرستان رفته بودم این ساختمان را از نزدیک دیدم و آن جا نطفه همه این حرف ها درباره وضعیت بد فعلی نقش بست. معمار این بنا که در حقیقت مجتمع فرهنگی هنری اسرار نام دارد الان به چه چیزی فکر می کند؟ آیا واقعا ته دلش خبر ندارد که چه کار سرهم بندی ساخته؟ حتی مردم عامی سبزوار هم به این ساختمان می گویند سینما، فکرش را بکنید؟ خلاصه معماری در شهرستان هایمان تازگی ها با افه هایی همراه شده است که بیش از آن که نشان دهنده تخیل معمارانه باشند نشان دهنده معماری تخیلی هستند، یعنی معمارانش خیلی فکر می کنند کسی هستند، این طور نیست!!
و حالا این حساب را با ادبیاتی ها، نقاش ها، عکاس ها، ژورنالیست ها، قصاب ها، بنچاق فروش ها، کارمندها، روسا و ...جمع کنید. به نظرتان ما یک سره به سمت زباله دانی کیج نمی رویم؟ زباله دانی...کیج...

1 - خانهای برای شب
2 - آرش در قلمرو تردید (یا: پاسخناپذیر)
3 - مصابا و رویای گاجرات
4 - بار دیگر شهری که دوست میداشتم
5 - هزارپای سیاه و قصههای صحرا
6 - افسانه باران
7 - در سرزمین کوچک من - منتخب آثار
8 - تضادهای درونی
9 - انسان - جنایت - احتمال
10 - مکانهای عمومی
11 - رونوشت بدون اصل
12 - درحد توانستن - شعرگونه
13 - غزلداستانهای سال بد
14 - ابن مشغله - زندگینامه، جلد اول
15 - ابوالمشاغل - زندگینامه، جلد دوم
16 - فردا شکل امروز نیست
17 - براعت استهلال - از مجموعه «ساختار و مبانی ادبیات داستانی»
18 - مقدمهای بر فارسینویسی برای کودکان
19 - مقدمهای بر مصورسازی کتابهای کودکان
20 - مقدمهای بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان
21 - مقدمهای بر آرایش و پیرایش کتابهای کودکان
22 - دور ایران در شش ساعت - گزارش دومین نمایشگاه ایرانگردی در سال ١٣۷١
23 - چهل نامهی کوتاه به همسرم
24 - آتشْ بدون دود - داستان بلند هفت جلدی
25 - با سرودخوان جنگ، در خطهی نام و ننگ
26 - یک صعود باورنکردنی
27 - تکثیر تاسفانگیز پدربزرگ
28 - مردی در تبعید ابدی - براساس زندگی ملاصدرا
29 - حکایت آن اژدها
30 - بر جادههای آبیِ سرخ - داستان بلند ١٠ جلدی، براساس زندگی میرمَهنای دوغابی
31 - صوفیانهها و عارفانهها - بخشی از «تاریخ تحلیلی پنجهزار سال ادبیات داستانی ایران»
32 - یک عاشقانه آرام
33 - سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد
34 - طراحی حیوانات - طرحهای کوثر احمدی، با گفتاری تحلیلی در باب مفاهیم و تعاریف «طرح» در هنرها
35 - الفبا - تحلیل فلسفی ۵٠ طرح از علیاکبر صادقیـ نقاش
36 - پیشگفتار ”کوچههای کوتاه” - مجموعه قصههای کوتاه گروهی از شاگردان نادر ابراهیمی
ادبیات کودک و نوجوان
1 - کلاغها- جایزه اول فستیوال کتابهای کودکان توکیو ژاپن، جایزه اول - سیب طلایی - براتیسلاوا، جایزه اول تعلیم و تربیت از یونسکو
2 - سنجابها
3 - دور از خانه - قصه برگزیدهی آسیا،از سوی «سازمان جهانی یونسکو» و کتاب برگزیده شورای کتاب کودک در سال ١٣٤۷
4 - قصه گلهای قالی
5 - پهلوان پهلوانان؛ پوریای ولی - کتاب برگزیده از سوی «آکادمی المپیک» همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤، جایزه بزرگ جشنوارهی کتاب کودک کنکور نوما، ژاپن ١٩۷٨
6 - باران - آفتاب و قصه کاشی
7 - بزی که گم شد
8 - من راه خانهام را بلد نیستم
9 - سفرهای دورودراز هامی و کامی در وطن
10 - پدر چرا توی خانه مانده است - از مجموعه«قصههای انقلاب برای کودکان»
11 - جای او خالی - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
12 - نیروی هوایی - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
13 - سحرگاهان همافرها اعدام میشوند - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
14 - برادرت را صدا کن - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
15 - برادر من مجاهد، برادر من فدایی - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
16 - جَنگ بزرگ از مدرسهی امیریان - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
17 - نامهی فاطمه، پاسخِنامهی فاطمه - از مجموعه «قصههای انقلاب برای کودکان»
18 - مامان! من چرا بزرگ نمیشوم - از مجموعه «قصههای ریحانه خانم»
19 - روزی که فریادم را همسایهها شنیدند - از مجموعه «قصههای ریحانه خانم»
20 - آدم وقتی حرف میزند چه شکلی میشود - از مجموعهی«قصههای ریحانه خانم»
21 - درخت قصه ـ قُمریهای قصه - جایزه کتاب برگزیده ازسوی هیات داوران بزرگسال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جایزه کتاب برگزیده ازسوی هیات داوران خردسال، ترجمهشده به زبان روسی در ترکمنستان
22 - عبدالرزاق پهلوان - کتاب برگزیده از سوی «آکادمی المپیک» همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤
23 - آنکه خیال بافت و آنکه عمل کرد
24 - حکایت کاسهی آب خنک - از مجموعه «نوسازی حکایتهای خوب قدیم برای کودکان»
25 - حکایت دو درخت خرما - از مجموعه«نوسازی حکایتهای خوب قدیم برای کودکان»
26 - آن شب که تا سحر - از مجموعه «نوسازی حکایتهای خوب قدیم برای کودکان»
27 - قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم؟ - دیپلم افتخار نخستین نمایشگاه بین المللی تصویرگران کتاب کودک 1372
28 - مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
29 - داستان سنگ و فلز و آهن - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
30 - با من آشنا شو، با من دوست شو - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
31 - هستم اگر میروم؛ گر نروم نیستم - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
32 - راستی اگر نبودم - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
33 - کمیاب و قیمتی اما... - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
34 - مدرسهی بزرگتری هم وجود دارد - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
35 - گلآباد دیروز؛ گلآباد امروز - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
36 - گلآباد امروز؛ گلآباد فردا - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
37 - فرهنگ فراوردههای فلزی ایران - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
38 - هفت آموزگار مهربان - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»
39 - ما مسلمانان این آب و خاکیم - از مجموعه «ایران را عزیز بداریم»دریافت جایزه نخست آسیایی تصویرگران کتاب کودک ١٣۷٠
40 - قصه سار و سیب
41 - قصه موش خودنما و شتر باصفا
42 - با من بخوان تا یاد بگیری
43 - حالا دیگر میخواهم فکر کنم
44 - قصه قالیچههای شیری
45 - همه گربههای من ١ و٢
46 - دیدار با آرزو
نمایشنامه
1 - اجازه هست آقای برشت؟
2 - وسعت معنای انتظار (سه قصه نمایشی)
3 - یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت
فیلمنامه
1 - آخرین عادل غرب
2 - صدای صحرا
ترجمهها
1 - مویه کن سرزمین محبوب - ترجمه با همکاری فریدون سالک
2 - از پنجره نگاه کن - ترجمه با همکاری احمد منصوری
3 - دوست؛ کسی است که آدم را دوست دارد - ترجمه با همکاری احمد منصوری
4 - آدم آهنی - کتاب برگزیده سال ١٣٥١ از سوی شورای کتاب کودک، ترجمه با همکاری احمد منصوری
سایت هفت سنگ یک ویژه نامه خوب برای نادر کار کرده است که منبع این فهرست هم همان سایت است. اینجا

پیرمرد کهنه کار عرصه های شعر و ادب و فرهنگ درگذشت. او که تا همین چند روز پیش از بیماری فراموشی رنج می برد و دست به قلمش را نیز همین بیماری تحت شعاع قرارداده بود اکنون رفته است تا جهان و هر آنچه پیرامون آن است را به فراموشی بسپارد. تنها چند روزنامه با جریان های خاص از مرگ نادر ابراهیمی یاد کردند اما او نیز بزرگ بود و از اهالی امروز و با افق های باز پیوند داشت. ابرهیمی در چهاردهم فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمده بود و به قول حسام مطهری نخستینبار که چشم باز کرد، تهران را دید؛ گنگ و اعجابآور. و چه میدانست که این آغازین ساعات روزهای نادرِ پرخاطره و تجربه است؟ روزهای نگاشتن و نگریستن و ساختن و فروختن و کارگری کردن و زندان رفتن و الخ و الخ و الخ. روزهای نادری که «نادر» را به آن میشناسند؛ نویسندهای که فرای چهنوشتن و چگونه نوشتنش -از منظر انسانی- تلاشگری است خستگیناپذیر و ستودنی. قول مقبولی هست درباره صمد بهرنگی که گمانم از جلال آل احمد است آنگاه که در نقد آثار صمد می گوید: «اما بزرگترین اثر صمد همانا زندگی اوست.» ابراهیمی را نیز می توان از جمله معدود نویسنده های ایرانی دانست که بهترین اثرش را در خود زندگی و متن آن خلق کرد.
او که یکی از دانش آموختگان دبیرستان دارالفنون در رشته ادبیات بود دوسال نیز در رشته حقوق دانشجویی کرد اما خیلی زود (نزدیک به دو سال بعد) این رشته را رها کرد تا سررشته اش را دیگران به دست گیرند و روانه رشته زبان و ادبیات انگلیسی شد و به درجهی لیسانس رسید.
در سایتی که عنوان نادر ابراهیمی را بر درگاه اینترنتی اش دارد آمده: «ارایهی فهرست كاملی از شغلهای ابراهیمی، كار دشواری است.» و این واقعا درست است. خود نادر در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود می پردازد و این اسامی را ردیف می کند: كمككارگری تعمیرگاه سیار در تركمنصحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحهبندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجرهی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقالههای ایرانشناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتابهای كودكان، مدیریت یك كتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاهها و ...
نادر ابراهیمی کارهای زیادی کرده، فیلم های زیادی ساخته، رمان تا دلتان بخواهد و همین طور داستان کوتاه، در حوزه نقد دو کتاب دو جلدی قطور و مهم دارد، ترانه ساخته و برای بچه های کتاب کودک نوشته، تصویرگری هم کرده. حتی شنیده ام که یک گروه کوه نوردی مهم هم به نام اوست: «گروه کوهنوردی ابرمرد»
بچگی پدر و مادرهای ما و شاید برادران و خواهران بزرگترمان حتما با خاطرات فیلم «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» همراه است و خواهد بود؛ فیلمی ماحصل تلاش های نادر در جهت کشف ایران و بازگو کردن آن به زبان کودکانه. بی شک یکی از مهمترین محورهای تفکر نادر ابراهیمی کشف وطن و بخصوص ایران با اصالت و قدمت چند هزار ساله بود که در بعضی از داستان های کوتاهش نیز متبلور می شود.
بسیاری از محققان ادبی هنوز بر روی کتاب «تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی ایران» نادر ابراهیمی مشغول کارند. کاری بس ژرف که در حدود زمانی نگارش آن نخواهد گنجید و بی شک در طول اعصار تداوم می یابد.
نویسنده ها رمان ها و داستان کوتاه های او را می پسندند گو اینکه شاید به بعضی هایشان هم نقد وارد باشد. ابراهیمی از ١٦ سالگی نوشتن را آغاز كرده و در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان «خانهیی برای شب» بهچاپ رسانید كه داستان «دشنام» در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. ابراهیمی در زمینهی ادبیات كودكان، جایزهی نخست براتیلاوا، جایزهی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزهی كتاب برگزیدهی سال ایران و چندین جایزهی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسندهی برگزیدهی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را بهخاطر داستان بلند و هفتجلدی ”آتش بدون دود” بهدست آورده است. گرچند که بعضی از منتقدین این اثر را به نوعی وامدار حیات ابراهیمی در ایران بعد از انقلاب اسلامی می دانند.
موسسه «همگام» یکی دیگر از صور اجتماعی حرکت فرهنگی نادر ابراهیمی بود که اگر آن سال ها با توجه بیشتر و حمایت دولت معنوی دولت همراه می شد اکنون چون گلستانی به بار نشسته بود! این موسسه که نام کاملش « مؤسسهی همگام با كودكان و نوجوانان »است در جهت یکسان سازی و جلوگیری از اغتشاش در اهداف نادر برای فعالیت حرفهیی اش در زمینهی ادبیات كودكان بود، نکته ای که نادر ابراهیمی به آن پی برده بود توجه خاص به ادبیات کودکان بود که در راستای آن این مؤسسه، بهمنظور مطالعه در زمینهی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش دربارهی خلقوخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهی آسیا” و ”ناشر برگزیدهی نخست جهان” را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.
این اتفاقات تا همین چند روز پیش می توانست فعل مضارع داشته باشد، بیاید و برود و وجود داشته باشد اما به ناگهان یکی دوتا شد و نادر هم به صف دردانه های زیرخاکی مملکتمان پیوست، شاید در کنار صمد، یا در کنار ... . بماند برای بعد.
در سال 86 یعنی در اوج بیماری نادر ابراهیمی و زمان بستری شدنش در بیمارستان، حسام الدین مطهری گفتگویی با همسر وی یعنی خانم منصوری انجام می دهد که گزیده ای از این گفتگو طرح کم رنگی از آخرین روزهای این مرد پرکار ادبیات و فرهنگ ایران را نشان می دهد.
منصوری، همسرش را این گونه توصیف می کند:
نادر ابراهیمی با این نظر که «استعداد» لازمهی دستیابی به هدف است، همعقیده نیست. نادر میگوید آدمی به شرط «خواستن» به هدفش میرسد. یکی از علل ساخت فیلم «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» انتقال این مفهوم بود که اگر زمینه آماده باشد، هرکس به جایگاهی که میخواهد، دست مییابد. همانطور که هامی و کامی نه تنها در فیلم، که در زندگی واقعیشان هم، هنرها و فنونی مثل نوازندگی، نقاشی، رانندگی و... را یاد گرفتند. نادر ابراهیمی ارادهای قوی دارد، و آنچه را که درست میداند انجام میدهد یا در برنامهاش دارد. برخی از کارها در کوتاه مدت انجام میشد و بعضی را هم در برنامهی بلند مدت دنبال میکرد. شما اگر الآن اتاقش را ببینید، یادداشتهایی از سال 75 به بعد و حتا پیش از آن پیدا میکنید که نادر در آنها نوشته من باید امسال به فلان کار بپردازم و... . در روزمرهی زندگیاش هم اگر دقت کنیم، برنامه میبینیم. نادر همیشه افسوس میخورد که چرا 24 ساعت، 24 ساعت است و بیشتر نیست. قدر فرصت را میداند و اعتقاد دارد که وقتش نه به خود، که متعلق به جامعهاش است.

و در قبال فراز و نشیبی که حکومت ها برای نویسنده به پا می کنند، نادر این گونه بود:
نادر هر کاری که فکر میکند درست است، مصمم به انجامش میشود. خب البته همیشه هم به نتیجهای که دلخواهش بود نمیرسید، اما جا نمیزد. دوباره میرفت و باز برمیگشت. در کتاب «ابوالمشاغل» مینویسد: «هر کس در زندگی پایبند اصولی است که با تهدید و تطمیع و تمسخر از آن اصول منحرف نمیشود.» نادر همینطور بود و اگر با چنین مسائلی روبهرو میشد عقب نمینشست. چندبار در رژیم گذشته ممنوعالشغل و تهدید و زندانی شد، اما زانوی غم بغل نمیگرفت و بهانه نمیآورد که این چه مملکتی است و چه میشود کرد و با زن و بچه چهکار کنم و... .
و آیین همسر کسی بودن که شرایطش به خیلی چیزها ربط دارد:
در ذهنم همهچیز در حال زیر و رو شدن است. همسر نادر ابراهیمی بودن، در عین شیرینیهای بسیار، تلخیهایی هم دارد. همسر و همراه آدمی پر شر و شور بودن، خب لذتبخش است؛ چون آدم حس میکند همسر کسی است که در حال مبارزه است و تو هم، در گوشهای از این مبارزه سهیم هستی و به بهبود کارش کمک میکنی. اما سخت هم هست. باز این را میتوانید در «ابوالمشاغل» و «ابن مشغله» بخوانید. وقتی همسر کسی که چند فرزند دارد، به خانه بیاید و بگوید: «اخراج شدم»، چه حالی به انسان دست میدهد؟
یادش بخیر! دوستان خوبی بودیم. الان هم هستیم اما پیشتر از این حرف ها، نقل مجلسمان پول نبود. یا لااقل من این طور فکر می کنم. آن روزها بیش از هر چیزی برای هم داستان و شعر می خواندیم. حتی ممکن بود یکی بینمان بنشیند و آیتمی، تصویری، کلمه ای یا چیزی بگوید و بعد این ها در داستان و شعر یکی دیگر جا باز کند. این شعر را به همان روزها تقدیم می کنم. به جعفر که آیتم بول کردن شاگرد راننده به دیوار قبرستان از او بود و به پیمان که می گفت خطوط سفید جاده در شکمش فرو می روند.

سفر به شهر سوخته (آبان 84)
پس برای کسی که از پلکان بالا می رود
و از راه های نکوفته آمده
قسم به هجده چرخ وقتی که زیر چرخ هایش آرام می گیریم
و گارسن خوش اخلاق که از همه متنفر است
با این رنگ بنفش که از سر تا پا دمیده
قسم به سیگارهای ارزان که در آرزوی پول می سوزند
روی پا می ایستم...
*
باید در راه ها رفت
و به اتاقک تنهایی فکر کرد
که شاگرد راننده به دیوارش بول می کند
از همه بگوییم
تا سیم های تلگراف مثل سارهای سیاه در آسمان گیتاری پرواز کنند
پس برای پرواز
قسم به پدری که شیطنت های کودکش را دوست دارد
و قسم به چراغ های روشن فاصله
که فراموش نمی کنم تپه ها را
روزی به شهر سوخته مان بیا!
*
سیگارهای فیلتر قرمز
و کودکی که روی پله های پدر به خواب رفته
قسم به پدر، پسر و جزئیات
جزئیات سرگیجه آور!
سرگیجه مدام از کلمان و سارهای سیاه که در آسمان می چرخند
و گارسنی که از اتاقک چوبی،
آسمان جاده را گیتاری کرد
لطفا به شهر ما خوش آمدین!
*
لکه های سیاه چرخان در آسمان ادامه داده اند
شما هم...
هنوز فیلتر سفید
و سفیدی خطوط جاده که در شکمم فرو می روند
باید ادامه داد
آنجا دیوار اتاقک مخروبه ای منتظر شاگرد شوفر است
با این فوج کلمات چرخان و سارهای تایپ شده
به شهر سوخته می رویم
تا هجده چرخ ها از رویمان رد شوند
و سارهای بنفش در هوا فواره بخورند
کودک از خواب می پرد
و علائم راهنمایی که:
به شهر سوخته خوش آمدید.