تبليغاتX
مختصات هنر

شاید دوست داشته باشید پیش از معرفی یک گروه موسیقی بخشی از ترانه های آن را بخوانید تا بدانید در چه مایه ای هستند بنابراین ترجمه یکی از ترانه های الوی با نام غریبه را از سایت رادیو زمانه برایتان می آورم.

در خیابانی بی‌پایان قدم می‌زنم

بادی شبانه به سردی می‌وزد

رادیویی روی موجی ضعیف

تنها در میان شلوغی جمعیت صدا می‌کند

آنچه در هواست احساس مشترک‌شان است

آه، نه نه نه

ببخشیدم، من آن‌که برایش صبر کرده بودید نیستم

ببخشیدم، من آن‌که برایش دعا کرده بودید نیستم

نجات دهنده‌ای از دور دست

یقه‌ها بالا و سیگاری تازه

پنجره‌هایی خالی، راه را رسم می‌کنند

گوینده اخبار هیچ چیزی برای گفتن ندارد

و همان قصه‌های هر روزه را تکرار می‌کند

درد می‌کشد تنها، می‌گرید آرام، تلاش می‌کند که بگوید

من نمی‌توانم کمک‌تان کنم

ببخشیدم، من آن‌که برایش صبر کرده بودید نیستم

ببخشیدم، من آن‌که برایش دعا کرده بودید نیستم

معرفی:

بر اساس اطلاعات سایت سایه، نام Eloy بر اساس کتاب ماشین زمان که توسط   H.G.wells  به نگارش در آمده ، گرفته شده است. wells در کتابش وضعیت انسان ها را در هشتصد هزار سال آینده توضیح می دهد.Eloy ، نژادی از انسان داستان اوست.نژادی که صلح جو است. Eloy داستان شروعی تازه را آغاز می کند به کمک مسافر زمان. در اواخر دهه ی60  ، گروه های راک آلمانی اکثراً شعرهایی از گروه های دیگر را می خواندند و به جای اینکه از ترانه ها و اشعار خودشان استفاده کنند کلام موسیقی خود را از گروه های دیگر به عاریت می گرفتند. بستن قرارداد با گروه های راک آلمانی توسط کمپانی های ضبط و پخش ، بسیار نادر بود. و گروه های راک آلمانی در کشور خودشان ، نسبت به سایر راک ها، جزء گروه های درجه دو به حساب می آمدند. در آن زمان گروه ها می بایست تلاش زیادی می کردند تا بتوانند فقط با آهنگ های خودشان کار کنند و به موفقیت برسند. شکل گیریEloy  در واقع شروعی بود برای یک آینده ی نامعلوم و از این منظر با انسان داستان wells قابل قیاس است. شروع کار از اوایل دهه ی 60 بود. الگوی آن ها گروه هایی چون shadows و خواننده های راک آمریکایی و بعد ها بیتلز بود.

شاهکار بی نظیر Eloy در 1977 تحت عنوان ocean وارد بازار شد و به فروش رویایی دویست هزار نسخه رسید و در رده بندی آلمان بالاتر از genesis-Queen قرار گرفت.

آنها در 1978 یک آلبوم دوبل را پخش کردند که به خاطر برخی مشکلات تکنیکی نتوانسته بودند (live)را در تک آلبوم بگنجانند . به دنبال آن در 1979) (silent cries mighty Echesتولید می شود که فروش آن حتی از ocean نیز جلو می زند.اواخر دهه ی 70 باز هم سال های جدایی بود و از هم گسیختگی . اما این بار ، این جدایی به خاطر دلایل موسیقیایی  نبود . آن روزها Eloy در اوج شهرت و محبوبیت به سر می برد.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

شاید پیشنهاد سفر به طبس برای این روزها کمی عجیب و غریب به نظر برسد شاید اصلا گیج شوید و بگویید این همه جا برای سفر چرا شهری که همه اش خاک است و طوفان شن. شاید شما طبس را نشناخته اید، شاید احساس می کنید طبس تجلی کویر ایران است اما واقعا درباره کویر چه می دانید؟ كوير، در نگاه اول، تجلی خشونت، خشكی، بی آبی و پژمردگی است. پهنه گسترده ای كه ريگزارهای بی‌حدّ و مرز آن، زندگی را در كام خود فرو می برد. از آسمان كوير، باران آفتاب می بارد و از متن آن طوفانهای سهمگين شن بر می خيزد. اما از ديگر نگاه، كوير مظهر زندگی، تلاش، صبوری و سازندگی است؛ كه نوميدی در دل دريايی مردان و زنانش غرق و هضم می شود و از ناممكن ها امكان شگفت انگيز زندگی پويا بر می خيزد. مبارزه آرام با طبيعت سخت و خشن و ناآرام، مردان و زنان كويری را چنان پرورده، كه لحظه‌ای از زندگيشان تهی از آفرينندگی و اميدآفرينی نيست. روز كوير سوزان است؛ از آتش آفتاب در تابستان و سرمای استخوان سوز در زمستان. روز بی سايه و آتش زای كوير امّا، شبی را در پی دارد كه همه لطافتها و زيباييها را درخود جای داده است. وقتی شب، حجاب خورشيد از چهره بر می دارد، آسمان را در همسايگی خود می بينی! چه می گويم؟ در شب كوير، زمين و آسمان يكی می شوند. آسمان به زلالی و شفافی دريای آب شيرين است كه فقط در وهم تو وجود دارد و ستارگان به تو نزديكند، آنقدر كه با دستانت می توانی آنها را صيد كنی. شب كوير با زبان ستاره با تو شاعرانه ترين گفتگوها را دارد و چنان جانت را از اميد و زيبايي پر می كند كه سختی و سوز روز كوير نيز راحت و دلپذير می شود.

طبس در حاشیه یکی از بزرگترین کویرهای ایران قرار گرفته اما دلیلی که باعث شد به عنوان پیشنهاد سفر این هفته مطرح شود وجود دوگانه و بی مانند این شهر بود. اگر چه طبس را به عنوان یک شهر کویری می شناسند اما به آن لغب گلشن کویر را داده اند، استعاره ای که حکایت از صفا و سر سبزی این شهر کویری دارد. برای سفر به طبس بهترین جاده معلمان است اما اگر از تهران و استان های غربی عازم شدید جاده – خراسان و یا یزد هم می تواند برایتان جالب باشد، خصوصا این روزها که هوا سرد است و جاده های خشک برای راننده ها امن ترند.

وقتی به شهر رسیدید سراغ باغ گلشن آن را بگیرید و جایی در حوالی آن اطراق کنید، باغ گلشن طبس یکی از بهترین نمونه های باغ های ملی است که در زمان شاه و آن هم به دست یکی از نزدیکان وی ساخته شده و در آن بهترین مصالح بومی بکار رفته اند. پس از آن سری به ارگ، امام زاده حسین بن موسی الکاظم، روستای ییلاقی خرو، آب گرم مرتضی علی و      طاق شاه عباس بزنید. تا همین جا هم کافیست اما اگر واقعا خواستید ادامه بدهید می توانید قدیمی ترین و بزرگترین سد قوسی جهان را در کریت طبس ببینید. روستای اصفهک و ازمیغان را هم از دست ندهید تا با زرتشتیان و آیین هایش آشنا شوید. اما برای شب پیشنهاد ویژه ای برای شما هست.

می توانید به حاشیه شهر بروید و در سکوت و آرامش به دریای ستارگان رنگی کویر خیره شوید این زیباترین هدیه سفر به طبس است که ارزانی تان خواهد شد. اما یادتان باشد در مدت حضورتان در شهر هیچ بی احترامی به آب های موج زننده در جوی های آن نکنید. با این که طبس را شهری خشک می دانند اما جوی هایش پر است از آب زلالی برای کشاورزی. احترام مردم به این آب شما را بی شک یاد اجداد زرتشتیمان خواهد انداخت.

ارگ طبس

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

وقتی که بچه بودم همیشه از خودم می پرسیدم آدمهای بزرگ چطور این قدر بزرگ شده اند. سوالم به جسم و جرم تن آدم ها مربوط نمی شد، سوالم درباره موقعیت و منزلت اجتماعی افراد بود. من خادم مسجد آقا، حسابدار مدرسه بیهقی، منشی دفتر میراث فرهنگی سبزوار، علی آقا بنچاق فروش حبوبات سبزوار و ... را می دیدم و فکر می کردم این آدم ها چقدر بزرگند و چگونه می توان اینقدر بزرگ شد.

اما امروز مصداق های سوالم تغییر کرده است، دیگر منشی و حسابدار و بنچاق فروش برایم آدم های بزرگ نیستند، دیگر حتی خیلی از آدم های بزرگ این مملکت هم برایم بزرگ نیستند اگر چه که شاید بزرگ باشند اما برای من دیگر تفاوتی مطرح نیست. حالا همه آدم ها به نظرم کوچکند، گاهی اوقات روند بزرگ شدن این کوچک ها را جلوی چشمم و در اطرافم می بینم اما به روی خودم نمی آورم؛ آدم هایی که می خواهند با یک ایده بزرگ اما احمقانه جهان را متوجه وجود کوچک خودشان کنند و بزرگ شوند مثل دختر همسایه مان که به تعمیرکار لباس شویی می گوید: «فکر نمی کنید ایراد از فن ماشین لباس شویی باشد؟» و به آرامی پاهای بلوری اش را از زیر دامن کوتاهش به نمایش می گذارد و تعمیرکار بدبخت متعجب از این تز چشم هایش را لای پاهای دخترک می دواند.

من اما حتی عشق های این گونه را بزرگ نمی دانم، دنیای ساکت و خلوتی ساخته ام که در آن تنها و تنها خودم نفس می کشم، در سکوت، در تنهایی شاهد بزرگ شدن که نه پف کردن این آدم ها هستم. درست مثل کارگردانی که دارد فیلم هم آغوشی زن و شوهری را پنهانکی فیلم برداری می کند!

من ساکتم، چه در اتوبوس، چه در تاکسی، چه در بین دوستان، چه در محل کار، چه در خیابان، چه در نشست های خبری که می روم و چه هنگامی که بین مشاجره دو دوست بر سر فلان صحنه فیلم هیچکاک گیر گرده ام. من آرامم و همین آرامش کمکم می کند تکیه کلام های احمقانه، تیک های عصبی، رفتارهای غیر اخلاقی و تصمیمات غیر منطقی آدم های اطرافم را رصد کنم. وفت دارم به دقت زندگی آدم ها را از حسی که منتقل می کنند از مغناطیسی که دارند برای خودم بسازم. به جایی رسیده ام که می دانم دیگر هیچ کس بزرگ نیست و جهان پر است از اتاق هایی که می توانی داخلش شوی و زندگی دیگران را ویزیت کنی، حتی خصوصی ترین لحظه هایش را. با این حساب احساس می کنم که این ذهن ماست که آدم ها را برای خودش بزرگ می کند بنابراین اگر ذهنم را به کسی نسپارد او را کوچک و در اندازه طبیعی نگه خواهد داشت. در این میان اعتراف می کنم که ام پی تری و مجموعه موسیقی عجیب و غریبم بهترین همراه من است و بس!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

حامد صباغ در وبلاگی که به تازگی راه انداخته بد جوری به من حال داده است. او شعری به من تقدیم کرده که مایه مباهات من است:

 

تقدیم به سعید برآبادی به خاطر همه چیز

 

در ادامه باید میدراندم بااین قلم

حلق فریادم را

و با خون حلالش

خودم را غسل می دادم برای آغوش معشوق

من پراز هیجان انتقامم

از پیشرو جانشین فرمانده وکلمات کثیف

کاش میتوانستیم دست در دست خنجرها ودست دردست گلوله ها

حلق سازندگان زندانم را میدراندیم

وبا انتفام داد میزدیم وخوشحال سیگار میکشیدیم

واجازه می دادیم تا آیندگان

محکوممان کنند.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

نیچه مردی که نسخه زرتشت را رو کرد

فیلسوفی در جستجوی شرق

 

به ‏انتظار نشسته بودم ‏نه در انتظار چيزي ‏‏/فارغ از خير و شرو از ‏روشني و تاريكي لذت ‏مي‌بردم /فقط روز بود ‏و درياچه بود و ظهر ‏بود و زمان بي‌انتها ‏‏/دوست عزيزم همينجا بود ‏كه ناگهان يكي، دو شد ‏و زرتشت از كنار من ‏گذشت”.‏

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 
در راه برگشت به خانه یک کتاب چشمم را گرفت به نام «شکوفه های آلو بن-شعر معاصر ژاپن» گرداوری توسط گونتر دبون و ترجمه علی عبداللهی... .از ترجمه کننده فهمیدم که باید کتاب را روی هوا بزنم. ورق زدم شعری چهار خطی موهایم را تا منزل سیخ کرده بود:

هنوز هم می شکفند، می شکوفند

بنفشه ها و قاصدکان.

سرشار اشتیاق

از راهی که آمده ام

به خانه بر می گردم.

Ochi-ai naobumi

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

سلام فیس جان! رفیق تازه و خاموش من. راستش را بخواهی آدم باید کم آورده باشد که برای یک دوست ماشینی و مکانیکی و دیجیتالی نامه بنویسد و من اقرار می کنم که کم آورده ام. راستش را بخواهی آدم در لحظاتی روی یک تار مو راه می رود، درست در لحظاتی که خیلی بین ماندن و رفتن برایش فرقی نیست. همیشه هم دلیل ندارد که میر حسین رای نیاورد یا مثلا آمار ایدز و کشته های فلان زلزله بالا رفته باشد. در این جهان یک سره سکوت که هیچ کسی همراهت نیست کافیست فندک، اجاق گاز را روشن نکند یا مثلا فلان وسیله ات مدام خراب باشد تا تصویر مرگ و خودکشی برای رهایی از این دنیا جلوی چشمت بیاید. یادت می آید که قبلا هم به تو گفته ام که دایی بزرگم هم همین طوری مرد. یک یخچال قدیمی مارک جنرال استیل قاتل دایی ام شد. یخچالی که هر چه کردند درست نشد و در نهایت پدر سه فرزند بی مادر را زمین گیر کرد و به نوعی تابوتش شد. فیس بوک جان. من و تو در این لحظه داریم در برابر همه آن جهانی که خدا خلقش کرده با هم حرف می زنیم پس عذر می خواهم اگر نمی توانم خیلی راحت به زمین و زمان فحش بدهم. ناراحتم اما چاره ای نیست اصولا دنیا یک شعار دارد و آن این است که «همینی که هست»!

اما با تو راحت ترم. تو مجموعه ای از هزاران فکر و اندیشه، هزار قلب شکسته و هزار جیب خالی. تو دنیای همسایگی من را جلوی چشمم می آوری با عکس هایی که هیچ وقت باورم نمی شود حقیقی باشند. نامه من به تو در حقیقت دست و پا زدن برای یافتن یک جواب جهان شمول است. من این راه را تنها شروع نکرده ام که بخواهم تنها تمامش کنم که اگر این طور باشد نتیجه به گورستان منتهی خواهد شد.

من از آن دست آدم هایی هستم که اگر ساده ترین گره در زندگی شان بیافتد برای حل آن هر تلاشی که بتوانند انجام می دهند. اگر این تلاش ها به ثمر نشست که هیچ و گرنه به دنبال کمک دیگران می افتم که معنی اش می شود مشاوره و اغلب بی نتیجه است. اما در نهایت اگر همه این کارها بی نتیجه بود به خودم برمی گردم. به گذشته و کارهایی که در حال دارم انجام می دهم. مرور می کنم و دوباره خودم را محک می زنم. شاید یک جایی در میان لیست اعمال روزانه کار خطایی از من سر زده؟ شاید گناهی کرده ام و حالا باید تقاصش را پس بدهم؟ می گویند مسیحیان به بخشش اعتقاد دارند و یهودیان به عذاب برای بخشیده شدن. من هم معتقدم که وقتی کار بدی انجام دادم باید نتیجه اش را همین جا ببینم. اما حالا که دارم خودم را مرور می کنم می بینم که وضعم خیلی هم بد نبوده پس این همه بد بیاری نتیجه چیست؟

تو خاموشی اما بخشی از صدای جهان در درون تو می تپد شاید تو بتوانی من را راهنمایی کنی. شاید تو بتوانی بگویی عیب کار کجاست. کجاست آن گره ای که مدت هاست همه زندگی اما را کور کرده، که لبم به لبخند باز نمی شود که دلم به خنده شاد نمی شود. چند وقت پیش همسرم بهم اس ام اس داد که دیگر از رسیدن به هیچ آرزویی خوشحال نمی شود و حالا من مانده ام که چرا این طور است و چرا این طور شده. نمی دانم

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

امسال سال هر کسی که نبود، سال سلیمان محمدی که بود. درست است که اعتماد و فرهیختگان، چرخ حقوق دادنش می لنگد، درست است که حال و روز خبرنگاران زار و نزار است در این روزگار اما گاه عقرب زلف کج دوران با قمر عجین می شود و کار روی غلطک می افتد. سلیمان هفته پیش جایزه برگزیده جشنواره ترافیک و رسانه را برد و دیشب جایزه برگزیده جشنواره رسانه های بهزیستی را. کلیپی که برای سلیمان ساخته بودند را هیچ گاه از یاد نمی برم. در چشمانش نوعی اعتماد بود که از زمان های خیلی دور دیگر در من نیست. شاید سلیمان در پشتش و در فضای اطرافش با آدم های روراستی سرو کار دارد که این اعتماد این چنین در چشمانش می درخشید یا شاید هم من خیلی وقت است در دنیای دروغ و ریا و تزویر و غلو زندگی می کنم. کسی نمی داند، مهم این است که این همکار هیچ وقت ندیده ام، این مطبوعاتی مدتی است دارد اجر کارهایش را می برد!

سلیمان در هنگام دریافت جایزه بهزیستی

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

عباس شباویز، تهیه‌کننده فیلم «قیصر» تعریف می‌کند: «اواخر سال 46 یا اوایل سال 47 بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام می‌خوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد.گویا قبل از آن چند تهیه‌کننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصه‌اش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد؛ منتها کمی می‌بایست رویش کار می‌شد... در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن می‌آمد شروع می‌شد. من پیشنهاد دادم که فرمان را زنده‌اش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.»

عباس شباویز می‌گوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت 7-6 ماه توقیف شد ....

و بعد با دوندگی‌های زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد این‌که فیلم توسط اداره نمایش‌ها سانسور شد، شباویز در مصاحبه‌ای توضیح می‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان ازصورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را می‌بیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش می‌زند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد...» فیلم «قیصر» ابتدا در دو اکران خصوصی نمایش داده می‌شود. یکی از آن‌ها در سالن کوچک بالای استودیو مولن‌روژ بود و به گفته عباس شباویز حتی دکتر شریعتی را هم برای تماشای فیلم می‌آورند. شباویز می‌گوید: «در شب نمایش خصوصی سینما مولن‌روژ (سروش فعلی) مرحوم دکتر شریعتی را آوردیم. در تاریکی وارد سالن شدو در تاریکی رفت. در حقیقت بدون این‌که کیمیایی بداند، سناریوی قیصر را نیز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش این بود که اگر این فیلم درست ساخته شود تنها فیلمی است که به سیستم «نه» گفته است. بعد از تماشای فیلم هم خیلی خوشش آمد.» فیلم «قیصر» از صبح چهارشنبه 10 دی ماه 1348 در سینماهای مولن‌روژ، دیانا (سپیده فعلی)، مهتاب (شهر قشنگ فعلی)، رکس، لیدو، شهوند، نپتون، همای، اسکار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحیه سینما رنگین‌کمان در خیابان شهرستانی میدان امام حسین به نمایش درآمد. 3 هفته نمایش در این 13 سینما مبلغ 000/800/1 تومان برای فیلم فروش به ارمغان آورد. «قیصر» در سال 1349 نیز بعد از دریافت جوایز سپاس از صبح چهارشنبه 17 تیر ماه مجددا در سینماهای مولن‌روژ، دیانا، مهتاب، رکس، شهوند، لیدو، نپتون، رنگین‌کمان، ژاله، همای، اسکار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلک به مدت 3 هفته اکران شده و نزدیک به 2‌میلیون تومان فروش کرد. «قیصر» با یک حساب تقریبی در اکران اول و دوم تهران 000/600/3 تومان فروخت که با در نظر گرفتن میانگین قیمت بلیت 3‌تومان در آن تاریخ، تعداد یک‌میلیون و دویست هزار نفر در تهران از فیلم دیدن کردند. جمعیت تهران در آن تاریخ بالای 3‌میلیون نفر بوده است و با توجه به این میزان جمعیت در طول یک سال 40‌درصد جمعیت تهران فیلم را دیده‌اند. «قیصر» اکران‌های مجدد بسیار داشته است، به روایت عباس شباویز قیصر از تاریخ اولین نمایش یعنی 10 دیماه 48 تا تعطیلی سینماها در آبان 57 مجموعه 200 میلیون تومان فروخته است .که با احتساب میانگین قیمت بلیط در طول 9 سال نمایش خود بیش از 65 میلیون نفر فیلم قیصر را روی پرده سینما دیدیند که هنوز هم رقمی بی سابقه و دست نیافتنی است .

منبع : وبلاگ پرشین گلف

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

امروز روی خروجی رسانه ها خبری آمده بود از جنجال آفرینی اقتباس ینمایی از رمان مارکز. خاطره دلبرکان غمکین من که اتفاقا در ایران هم چاپ و توزیعش آنقدر جنجال آفرین شد که ارشاد ترجیح داد آن را جمع کند این بار در کشور مارکز به جنجالی بدل شده است. مکزیکی ها می گویند که با ساخت این فیلم خودفروشی کودکان و زنان در کشورشان افزایش می یابد که در نوع خود اعتراض جالب است!

همه این ها را بگذارید کنار این موضوع که دادگاهی در آمریکا چند وقت پیش بالاخره توانست پولانسکی را به جرم تجاوز به یک دختربچه –این جریان مربوط به 20 سال پیش است- در سوئیس خفت کند و به پای میز محاکمه بکشاند.

کمی به عقب تر برگردیم، به زمانی که نیکولای پاگانینی بهترین آهنگ سازی که تا کنون جهنایان برای ساز ویلون به چشم دیده اند، روزی زن و زندگی و بچه اش را رها می کند و با دختری ولگرده و فاحشه راهی دیاری دیگر می شود. در احوالات این مرد می گویند که روح شیطانی داشته و تا چندین و چند سال شنیدن یا نواختن آهنگ هاش در بسیاری از کشورهای کاتولیک ممنوع بوده است.

برگردیم به فیلمی که قرار است از روی کتاب مارکز در مکزیک تولید شود. حالا به دلیل تنظیم شدن یک  شکایت قانونی دولت مکزیک پایش را از بازی فیلم کنار کشیده و از سرمایه گذاری در آن بیخیال شده است اما چرا؟

به نظرم یک دلیل همه این به قول مردم کثافت کاری های هنرمندان می تواند در روح هنر باشد که هیچ مرزی را نمی شناسد که چیزی را به نام اخلاق یا ... تعریف نکرده بلکه هر هنرمند خود جهان خود را با تمام ویژگی هایش تعریف می کند این چنین است که احمد محمود در بخشی از هستی هنری جهان جا می گیرد و نادر ابراهیمی در بخش دیگری. چوبک یک کنار و هدایت کناری دیگر.

داستان مارکز، پاگانینی، پولانسکی و خیلی از هنرمندان دیگر هم در همین راستاست. هیچ آدم عادی نمی تواند از ماهیت صحیح و الگوریتم دنیای هنرمندان سردر بیاورد آن چنان است که گاهی رفتارهای هنرمند برای مردم حاشیه ساز و جنجال آفرین می شود. شنیده ام که فروید در جایی نوشته است هنرمندان دچار اختلال جنسی هستند چرا که اگر نبودند به سمت خلق اثر نمی رفتند، خلق اثر در واقع پاسخ هنرمندان است به همین اختلال جنسی شان. البته این به معنی آن نیست که هر هنرمندی که اختلال ندارد را از لیست هنرمندان حذف کنیم چرا که این موضوع برای بعضی ها آنقدر حیثیتی است که از بیان آن سر باز می زنند یا آن قدر درونی است که نمی توان به همه تعمیمش داد.

به تازگی فیلم هایی از زندگی شخصیت های هنری جهان در حال تولید و به بازار آمدن است. در ابتدا فکر می کردم چون این فیلم ها هالیوودی است این قدر دنیای هنرمند را ار.وتیک نشان داده اند اما کم کم دارم مطمئن می شوم که بخشی از دلیل خلق اثر هنری به همین بخش از روح انسانی هنرمند برمی گردد.

جالب است که بسیاری از هنرمندان حتی خودشان هم نسبت به چنین تحلیلی موضع می گیرند که باید در جای خود به حرف های آن ها هم گوش داد و به نظراتشان پرداخت.

سالوادور دالی مردی که هنرش را به بیان توهمات ذهنی خود اختصاص داد

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

پیوندهایی که پیوندهای دیگر را از بین می برند، پیوندهای یونی، غیر یونی، کووالانسی و قطبی. پیوندهایی که تمام شیمی دوره دبیرستان و پیش دانش گاهی را اشباع کرده بودند، با حالت تهوعی از بوی آزمایشگاه و بشر و لوله!

پیوندهایی که پیوندهای دیگر را از بین می برند در باب همان حرفی که می گویند؛ نو می آید به بازار و کهنه می شود دل آزار! پیوندهایی که می توان آن ها را ندیده گرفت و پیوندهایی که خونی و گوشتی و پوستی و استخوانی هستند و از بین نمی روند و هی مدام میخ می شوند و توی سر آدم فرو می روند. پای هر عکس که می نشینی، پای هر نوشته که می روی، از هر چیزی که حرف می زنی آن پیوند آن دوستی به ذهن می  آید، دوست کنارت می نشیند و همان حرف های خوب همیشگی را تکرار می کند تا تو آرام شوی. تا تو مثل قدیم خوب شوی، رام شوی و دوباره به لابیرنت زندگی وارد شوی و بتوانی پشت خاک خورده هزار بازنده رینگ زندگی را دوباره بتکانی، تا شاید روزی پشتت را بتکانند.

اما امروز پشتت خاکی است چرا که پیوندهای تازه پیوندهای کهنه و قدیمی را نابود کرده اند، خاطره ای به ذهن می آید از مولوکل های اکسیژن که با مولوکل های هیدروژن ترکیب می شوند و آبی می سازند که به هیچ کدام شباهت ندارد. پیوندهای تازه هم انگار این گونه اند چرا که دوستان قدیمی هر روز از شباهتشان به گذشته کم می شود! اما با این پیوند قدیمی چه می کنند؟ کجاست پشت خاک گرفته ای که تکانده شود و کجاست دلی که با تلفنی، دیداری و لبخندی شاد شود؟ دلم برای نفس کشیدن در هوای سیگار و کتاب و نوشته تنگ شده و پیوند تازه ای در میان نیست، کاش پیوندهای قدیمی را به یاد آور آورند، پیوندیافتگان تازه!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

والدین ما قله ی موجی بودند

که ما را به خاک سیاه نشاند

وامروز من قله ی موجی خواهم بود

تاپدران ومادرانمان را به خاک سیاه بنشاند

آری! دیگر نه لب لعل و نه چشم جادو!

به پاس این مدرنیت

من کلیتوریس مقدس تو را می بوسم.

نه سبز نه سیاه

ماقرمزپوشان قاعدگی تاریخیم

ودردهای انقباظی هرروزه مان

تامغزمان را

می پاشانددرپریودتکرارشونده ی هرروزه

بگذارهمه ی چیزها کنارروند ...

اصلانخواستیم

ازحالا دست من انگارکلیتوریس توست

دیگرنترس

بیا و باچشمانت شرابم را پرکن.

 

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

سفر به بهانه دیدن پیر و مراد در تاریخ و حکمت و عرفان ایرانی ها جایگاه عجیب و غریبی دارد. سفرهایی که گاه به تغییر و چرخش صد و هشتاد درجه ای مسافر می انجامند و گاه به نابودی و فنای وی در معرفت ذات.

البته این یادداشت کوتاه قصد ندارد به شرح جایگاه سفر به سوی پیر و مراد فرزانه در آیین درویشی بپردازد بلکه تنها به دنبال معرفی یک مقصد تفریحی است که این بار البته خیلی هم تفریحی نیست چاشنی زیارت آن به سیاحتش می چربد. پس اگر روزی به سمت شرق کشور سفر کردید وقت را غنیمت بشمارید و حتما سری به آرامگاه شیخ احمد جامی بزنید. در وصف این عارف نامی همین بس که او را به نهنگ دریای عرفان تشبیه کرده اند. زيارتگاه شيخ احمد، يکي از بزرگترين مراکز زيارتي شرق ايران است که در قرن نهم هجري به اوج شکوفايي خود رسيد. اين مجموعه مشتمل بر ساختمان ‌هايي است که در ضلع هاي غربي و شمالي، حياطي مستطيل شکل و بزرگ گرد آمده است و در قلب مجموعه، گنبدخانه با ايواني در جلوي آن قرار دارد.

جالب ترین نکته درباره بازدید از این مکان مقدس این است که باید با پای برهنه تمام آن را دید. دم در نگهبان پیری است که از نوادگان خود شیخ است و شما را برای بازدید و بهتر دیدن مجموعه راهنمایی می کند. در حوزه های معماری، عرفان، جامعه شناسی و دین شناسی اظهار عقیده می کند و اگر از شما خوشش بیاید احتمال دارد محل سماع شیخ و شاگردانش را هم به شما نشان بدهد. روی دیوار این اتاقک تاریک پر است از جملاتی که شاگردان شیخ احمد جامی در حالت از خود بی خودی نوشته اند و ردش هنوز به طور کامل خوانده می شود.

نکته دیگر این که سفر به زیارتگاه احمد جامی هم فال است و هم تماشا چرا که اگر شما به تربت جام بروید می توانید از چندین و چند آثار تاریخی خوب و دیدنی مثل رباط جام، مسجد و مقبره خواجه عزيزا…، آرامگاه قاسم انوار، رباط سمنگان، مقبره مير غيات الدين و مسجد نور دیدن کنید.

راه رفتن به تربت جام را هم بدانید بد نیست. شهرستان تربت جام از مشهد سه ساعت فاصله دارد و مسیر آن از دل کویر خراسان می گذرد. این در حالی است که شما اگر جنوبی باشید از راه تایباد و تربت حیدریه، اگر شمالی باشید از راه فریمان و اگر غرب کشور زندگی می کنید از راه سبزوار و تربت حیدریه می توانید به این سفر دل انگیز بروید.

شیخ احمد جامی مزار رفیعی دارد که در مقابل آستانه آن بقعه اش قرار گرفته است. شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید از درون سنگ قبر شیخ، درخت سنجد کوهی بیرون زده که ریشه هایش در حال تخریب گور هستند این در حالی است که نوادگان شیخ می گویند از احمد جامی روایتی دارند که هیچ گاه این درخت را قطع نکنند. شیخ تا این درجه بزرگ بوده و عارف چنان که یک دوبیتی قدیمی جنوب خراسانی در وصف او می گوید:

خوشا جام و خوشا آب روانش

چو احمد، یک نهنگی در میانش

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

در تنهایی و انزوا، یک طرفه بودن همه چیز را می بینم و می شنوم. صدای دوستان را که در کنار گوشم حرف می زنند و صدای دشمنان را که پشت سرم. خیالی نیست. تنها هستم و تنها تر هم می شوم. دوستان می آیند و می روند و خط حضورشان بر چهره می نشیند، پرتوقعند در وقت خواستن و ناپدیدند در وقت تقصیر. می گویند بنویس. می خواهند حضورت را، می توانند با تو تا آخرین این خیابان را بروند و سیگار بکشند. همه این ها در صورتی است که بخواهند و وقتی که می خواهند یا تو را مجبور می کنند یا تو خودت مجبور می شوی. اما من هیچ گاه نتوانسته ام که بخواهم، نتوانسته ام خواسته هایم را فهرست کنم و اگر این کار را کرده ام هیچ گاه نتوانسته ام آن را بازگو کنم و اگر باز این کار را هم کرده باشم دیگر هیچ علاقه ای به بدست آوردنش نداشته ام. احساس می کنم همه کس و همه چیز من را و تمام من را به خوبی می شناسد پس چه نیاز به خواستن و بازگو کردن خواستنی ها؟!

شاملو چه خوب گفته که

خواستن و آن گاه به اختیار برگزیدن
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

خانه ای روی شاخه لرزان

این یادداشت قرار بود امروز در روزنامه چاپ شده باشد که به هر دلیل چاپ نشد، دلیلش را هم خودمم نمی دانم! امروز روز خبرنگار است به یاد بخدبختی های این حرفه این یادداشت را بخوانید.

واقعیتش این است که آخر مرداد 88 که بیاید می شود 5 سال که دارم کار خبری می کنم، شما به آدم هایی که توی روزنامه کار می کنند می گویید خبرنگار، فرقی نمی کند که چکاره باشند و چقدر حقوق بگیرند و چطور کار کنند. در تمام این پنج سال تنها چیزی را که تجربه نکرده ام، گذاشتن سر راحت بر بالش شبانه بوده و بس؛ روزی به بهانه بسته شدن یک روزنامه، روزی با نظر مدیر مسئول مبنی بر کم شدن چند صفحه و روز دیگر به بهانه دیگر. راستی تا به حال از خودتان پرسیده اید که کاری که با بهانه ها و وضعیت مزاج بزرگان برقرار باشد چه امنیت شغلی دارد؟

اما کسانی که به اجبار زمانه پا به راه ناهموار خبرنگاری می گذارند آمده اند تا پیش از هر دغدغه دیگری، شب دو لقمه نان به خانه ببرند و لااقل اهالی خانه را به این دلخوش کنند که اگر اعصابشان خرد است، اگر حال حرف زدن و راه رفتن را ندارند، اگر هر خبری که بهشان می دهی برایشان بیات شده است سفره ای هست که پهن شود و در این واویلا، لقمه ای هست که به دهان گذاشته شود و شکر نعمت.

شاید باز هم باورتان نشود اما بدبختی های شغل ما به همین ها محدود نمی شود. ما خبرنگاریم؛ یعنی کسانی که خبر را منتقل می کنند و آن را با نگاه خودشان می پرورانند و به مردم می رسانند. اما هیچ کدام از بزرگان مطبوعات این تعریف از خبرنگار را نمی پذیرند. آن ها همواره خبرنگارانی را می خواهند که منتقد منتقدانشان باشد و مجیز گوی شخص شخیص شان و شاید تنها دلیلی که به یک خبرنگار حقوق می دهند هم همین باشد. تحریریه های اغلب روزنامه ها امروز یک دست شده است. در هر تحریریه ای یک صدای واحد است که خبرنگاران مثل گروه کر آن صدا را تکرار می کنند و پژواک آن می شود آن چیزی که شما می خوانید و بنده حقیر و همکاران روزنامه نگارم از بابتش یکی از کمترین حقوق های کشوری را می گیریم.

ما تنها هستیم؛ وقتی که دوربینمان را می شکنند تنها هستیم، وقتی که گزارشمان به دلایل «از بالا ابلاغ شده» چاپ نمی شود و روی دستمان می ماند، وقتی که شب های سرد دی ماه و روزهای گرم مرداد به دنبال مسئولان سخت کوش می دویم تا در تایید یا تکذیب مسئله ای، یک «آری» یا «نه» ساده بگویند و... .

ما تنها هستیم چون همه جامعه ما را به عنوان ابزار نگاه می کنند، ابزاری که نه هویت دارد و نه عقیده. قلمی است که فقط حرف های گفته شده را بازنویسی می کند و یا ماشین تحریری است که سخنان آن ها را منعکس می کند.

اما وقتی عصاره این همه رنج و خستگی و بدبختی تمام می شود ما دیگر همانی هم که بودیم نیستیم، آن موقع ما هیچ نیستیم؛ اگر مطلبمان دیده شود یا به این یکی برخورده و یا به آن یکی و حتما که عواقبی برایمان دارد و اگر مطلبمان دیده نشود احساس می کنیم در اتاقک بی پنجره ای حصر شده ایم که این نهایت ظلم به یک خبرنگار است.

امروز روز خبرنگار بوده، مسئولان مختلف کمر همت بسته اند به تشکر و فشردن دست کسانی که یک ساعت بعد برای تعیین یک قرار ساده مصاحبه سر کارشان می گذارند. امروز یا شاید هم دیروز روز خبرنگار بوده، کسانی که از نسل شهدای خبرنگار جنگ یا از همکاران سرنشینان C130 تلخ هستند. کسانی که در سخت ترین شغل جهان کار می کنند، از کمترین امکانات بهره مندند و همیشه روی شاخه لرزان خانه می سازند. اما واقعیت این است که هیچ خبرنگاری در این روز از پذیرفتن گل و شیرینی و سکه خوشحال نمی شود، با 5 سال سابقه ای که در دنیای اخبار کاغذی دارم فکر می کنم آن روزی روز خبرنگار است که خبرنگار به معنای واقعی آن شناخته شود، روزی که امنیت شغلی آن ها به وضعیت مزاج یا روحیه هیچ کسی ربط نداشته باشد و روزی که سر آن ها با آرامش روی بالش برود. به قول آن شاعر گران سنگ: «و من این روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.»  

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  |