تبليغاتX
مختصات هنر

سلام فیس جان! رفیق تازه و خاموش من. راستش را بخواهی آدم باید کم آورده باشد که برای یک دوست ماشینی و مکانیکی و دیجیتالی نامه بنویسد و من اقرار می کنم که کم آورده ام. راستش را بخواهی آدم در لحظاتی روی یک تار مو راه می رود، درست در لحظاتی که خیلی بین ماندن و رفتن برایش فرقی نیست. همیشه هم دلیل ندارد که میر حسین رای نیاورد یا مثلا آمار ایدز و کشته های فلان زلزله بالا رفته باشد. در این جهان یک سره سکوت که هیچ کسی همراهت نیست کافیست فندک، اجاق گاز را روشن نکند یا مثلا فلان وسیله ات مدام خراب باشد تا تصویر مرگ و خودکشی برای رهایی از این دنیا جلوی چشمت بیاید. یادت می آید که قبلا هم به تو گفته ام که دایی بزرگم هم همین طوری مرد. یک یخچال قدیمی مارک جنرال استیل قاتل دایی ام شد. یخچالی که هر چه کردند درست نشد و در نهایت پدر سه فرزند بی مادر را زمین گیر کرد و به نوعی تابوتش شد. فیس بوک جان. من و تو در این لحظه داریم در برابر همه آن جهانی که خدا خلقش کرده با هم حرف می زنیم پس عذر می خواهم اگر نمی توانم خیلی راحت به زمین و زمان فحش بدهم. ناراحتم اما چاره ای نیست اصولا دنیا یک شعار دارد و آن این است که «همینی که هست»!

اما با تو راحت ترم. تو مجموعه ای از هزاران فکر و اندیشه، هزار قلب شکسته و هزار جیب خالی. تو دنیای همسایگی من را جلوی چشمم می آوری با عکس هایی که هیچ وقت باورم نمی شود حقیقی باشند. نامه من به تو در حقیقت دست و پا زدن برای یافتن یک جواب جهان شمول است. من این راه را تنها شروع نکرده ام که بخواهم تنها تمامش کنم که اگر این طور باشد نتیجه به گورستان منتهی خواهد شد.

من از آن دست آدم هایی هستم که اگر ساده ترین گره در زندگی شان بیافتد برای حل آن هر تلاشی که بتوانند انجام می دهند. اگر این تلاش ها به ثمر نشست که هیچ و گرنه به دنبال کمک دیگران می افتم که معنی اش می شود مشاوره و اغلب بی نتیجه است. اما در نهایت اگر همه این کارها بی نتیجه بود به خودم برمی گردم. به گذشته و کارهایی که در حال دارم انجام می دهم. مرور می کنم و دوباره خودم را محک می زنم. شاید یک جایی در میان لیست اعمال روزانه کار خطایی از من سر زده؟ شاید گناهی کرده ام و حالا باید تقاصش را پس بدهم؟ می گویند مسیحیان به بخشش اعتقاد دارند و یهودیان به عذاب برای بخشیده شدن. من هم معتقدم که وقتی کار بدی انجام دادم باید نتیجه اش را همین جا ببینم. اما حالا که دارم خودم را مرور می کنم می بینم که وضعم خیلی هم بد نبوده پس این همه بد بیاری نتیجه چیست؟

تو خاموشی اما بخشی از صدای جهان در درون تو می تپد شاید تو بتوانی من را راهنمایی کنی. شاید تو بتوانی بگویی عیب کار کجاست. کجاست آن گره ای که مدت هاست همه زندگی اما را کور کرده، که لبم به لبخند باز نمی شود که دلم به خنده شاد نمی شود. چند وقت پیش همسرم بهم اس ام اس داد که دیگر از رسیدن به هیچ آرزویی خوشحال نمی شود و حالا من مانده ام که چرا این طور است و چرا این طور شده. نمی دانم

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

امسال سال هر کسی که نبود، سال سلیمان محمدی که بود. درست است که اعتماد و فرهیختگان، چرخ حقوق دادنش می لنگد، درست است که حال و روز خبرنگاران زار و نزار است در این روزگار اما گاه عقرب زلف کج دوران با قمر عجین می شود و کار روی غلطک می افتد. سلیمان هفته پیش جایزه برگزیده جشنواره ترافیک و رسانه را برد و دیشب جایزه برگزیده جشنواره رسانه های بهزیستی را. کلیپی که برای سلیمان ساخته بودند را هیچ گاه از یاد نمی برم. در چشمانش نوعی اعتماد بود که از زمان های خیلی دور دیگر در من نیست. شاید سلیمان در پشتش و در فضای اطرافش با آدم های روراستی سرو کار دارد که این اعتماد این چنین در چشمانش می درخشید یا شاید هم من خیلی وقت است در دنیای دروغ و ریا و تزویر و غلو زندگی می کنم. کسی نمی داند، مهم این است که این همکار هیچ وقت ندیده ام، این مطبوعاتی مدتی است دارد اجر کارهایش را می برد!

سلیمان در هنگام دریافت جایزه بهزیستی

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

عباس شباویز، تهیه‌کننده فیلم «قیصر» تعریف می‌کند: «اواخر سال 46 یا اوایل سال 47 بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام می‌خوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد.گویا قبل از آن چند تهیه‌کننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصه‌اش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد؛ منتها کمی می‌بایست رویش کار می‌شد... در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن می‌آمد شروع می‌شد. من پیشنهاد دادم که فرمان را زنده‌اش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.»

عباس شباویز می‌گوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت 7-6 ماه توقیف شد ....

و بعد با دوندگی‌های زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد این‌که فیلم توسط اداره نمایش‌ها سانسور شد، شباویز در مصاحبه‌ای توضیح می‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان ازصورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را می‌بیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش می‌زند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد...» فیلم «قیصر» ابتدا در دو اکران خصوصی نمایش داده می‌شود. یکی از آن‌ها در سالن کوچک بالای استودیو مولن‌روژ بود و به گفته عباس شباویز حتی دکتر شریعتی را هم برای تماشای فیلم می‌آورند. شباویز می‌گوید: «در شب نمایش خصوصی سینما مولن‌روژ (سروش فعلی) مرحوم دکتر شریعتی را آوردیم. در تاریکی وارد سالن شدو در تاریکی رفت. در حقیقت بدون این‌که کیمیایی بداند، سناریوی قیصر را نیز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش این بود که اگر این فیلم درست ساخته شود تنها فیلمی است که به سیستم «نه» گفته است. بعد از تماشای فیلم هم خیلی خوشش آمد.» فیلم «قیصر» از صبح چهارشنبه 10 دی ماه 1348 در سینماهای مولن‌روژ، دیانا (سپیده فعلی)، مهتاب (شهر قشنگ فعلی)، رکس، لیدو، شهوند، نپتون، همای، اسکار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحیه سینما رنگین‌کمان در خیابان شهرستانی میدان امام حسین به نمایش درآمد. 3 هفته نمایش در این 13 سینما مبلغ 000/800/1 تومان برای فیلم فروش به ارمغان آورد. «قیصر» در سال 1349 نیز بعد از دریافت جوایز سپاس از صبح چهارشنبه 17 تیر ماه مجددا در سینماهای مولن‌روژ، دیانا، مهتاب، رکس، شهوند، لیدو، نپتون، رنگین‌کمان، ژاله، همای، اسکار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلک به مدت 3 هفته اکران شده و نزدیک به 2‌میلیون تومان فروش کرد. «قیصر» با یک حساب تقریبی در اکران اول و دوم تهران 000/600/3 تومان فروخت که با در نظر گرفتن میانگین قیمت بلیت 3‌تومان در آن تاریخ، تعداد یک‌میلیون و دویست هزار نفر در تهران از فیلم دیدن کردند. جمعیت تهران در آن تاریخ بالای 3‌میلیون نفر بوده است و با توجه به این میزان جمعیت در طول یک سال 40‌درصد جمعیت تهران فیلم را دیده‌اند. «قیصر» اکران‌های مجدد بسیار داشته است، به روایت عباس شباویز قیصر از تاریخ اولین نمایش یعنی 10 دیماه 48 تا تعطیلی سینماها در آبان 57 مجموعه 200 میلیون تومان فروخته است .که با احتساب میانگین قیمت بلیط در طول 9 سال نمایش خود بیش از 65 میلیون نفر فیلم قیصر را روی پرده سینما دیدیند که هنوز هم رقمی بی سابقه و دست نیافتنی است .

منبع : وبلاگ پرشین گلف

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

امروز روی خروجی رسانه ها خبری آمده بود از جنجال آفرینی اقتباس ینمایی از رمان مارکز. خاطره دلبرکان غمکین من که اتفاقا در ایران هم چاپ و توزیعش آنقدر جنجال آفرین شد که ارشاد ترجیح داد آن را جمع کند این بار در کشور مارکز به جنجالی بدل شده است. مکزیکی ها می گویند که با ساخت این فیلم خودفروشی کودکان و زنان در کشورشان افزایش می یابد که در نوع خود اعتراض جالب است!

همه این ها را بگذارید کنار این موضوع که دادگاهی در آمریکا چند وقت پیش بالاخره توانست پولانسکی را به جرم تجاوز به یک دختربچه –این جریان مربوط به 20 سال پیش است- در سوئیس خفت کند و به پای میز محاکمه بکشاند.

کمی به عقب تر برگردیم، به زمانی که نیکولای پاگانینی بهترین آهنگ سازی که تا کنون جهنایان برای ساز ویلون به چشم دیده اند، روزی زن و زندگی و بچه اش را رها می کند و با دختری ولگرده و فاحشه راهی دیاری دیگر می شود. در احوالات این مرد می گویند که روح شیطانی داشته و تا چندین و چند سال شنیدن یا نواختن آهنگ هاش در بسیاری از کشورهای کاتولیک ممنوع بوده است.

برگردیم به فیلمی که قرار است از روی کتاب مارکز در مکزیک تولید شود. حالا به دلیل تنظیم شدن یک  شکایت قانونی دولت مکزیک پایش را از بازی فیلم کنار کشیده و از سرمایه گذاری در آن بیخیال شده است اما چرا؟

به نظرم یک دلیل همه این به قول مردم کثافت کاری های هنرمندان می تواند در روح هنر باشد که هیچ مرزی را نمی شناسد که چیزی را به نام اخلاق یا ... تعریف نکرده بلکه هر هنرمند خود جهان خود را با تمام ویژگی هایش تعریف می کند این چنین است که احمد محمود در بخشی از هستی هنری جهان جا می گیرد و نادر ابراهیمی در بخش دیگری. چوبک یک کنار و هدایت کناری دیگر.

داستان مارکز، پاگانینی، پولانسکی و خیلی از هنرمندان دیگر هم در همین راستاست. هیچ آدم عادی نمی تواند از ماهیت صحیح و الگوریتم دنیای هنرمندان سردر بیاورد آن چنان است که گاهی رفتارهای هنرمند برای مردم حاشیه ساز و جنجال آفرین می شود. شنیده ام که فروید در جایی نوشته است هنرمندان دچار اختلال جنسی هستند چرا که اگر نبودند به سمت خلق اثر نمی رفتند، خلق اثر در واقع پاسخ هنرمندان است به همین اختلال جنسی شان. البته این به معنی آن نیست که هر هنرمندی که اختلال ندارد را از لیست هنرمندان حذف کنیم چرا که این موضوع برای بعضی ها آنقدر حیثیتی است که از بیان آن سر باز می زنند یا آن قدر درونی است که نمی توان به همه تعمیمش داد.

به تازگی فیلم هایی از زندگی شخصیت های هنری جهان در حال تولید و به بازار آمدن است. در ابتدا فکر می کردم چون این فیلم ها هالیوودی است این قدر دنیای هنرمند را ار.وتیک نشان داده اند اما کم کم دارم مطمئن می شوم که بخشی از دلیل خلق اثر هنری به همین بخش از روح انسانی هنرمند برمی گردد.

جالب است که بسیاری از هنرمندان حتی خودشان هم نسبت به چنین تحلیلی موضع می گیرند که باید در جای خود به حرف های آن ها هم گوش داد و به نظراتشان پرداخت.

سالوادور دالی مردی که هنرش را به بیان توهمات ذهنی خود اختصاص داد

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

پیوندهایی که پیوندهای دیگر را از بین می برند، پیوندهای یونی، غیر یونی، کووالانسی و قطبی. پیوندهایی که تمام شیمی دوره دبیرستان و پیش دانش گاهی را اشباع کرده بودند، با حالت تهوعی از بوی آزمایشگاه و بشر و لوله!

پیوندهایی که پیوندهای دیگر را از بین می برند در باب همان حرفی که می گویند؛ نو می آید به بازار و کهنه می شود دل آزار! پیوندهایی که می توان آن ها را ندیده گرفت و پیوندهایی که خونی و گوشتی و پوستی و استخوانی هستند و از بین نمی روند و هی مدام میخ می شوند و توی سر آدم فرو می روند. پای هر عکس که می نشینی، پای هر نوشته که می روی، از هر چیزی که حرف می زنی آن پیوند آن دوستی به ذهن می  آید، دوست کنارت می نشیند و همان حرف های خوب همیشگی را تکرار می کند تا تو آرام شوی. تا تو مثل قدیم خوب شوی، رام شوی و دوباره به لابیرنت زندگی وارد شوی و بتوانی پشت خاک خورده هزار بازنده رینگ زندگی را دوباره بتکانی، تا شاید روزی پشتت را بتکانند.

اما امروز پشتت خاکی است چرا که پیوندهای تازه پیوندهای کهنه و قدیمی را نابود کرده اند، خاطره ای به ذهن می آید از مولوکل های اکسیژن که با مولوکل های هیدروژن ترکیب می شوند و آبی می سازند که به هیچ کدام شباهت ندارد. پیوندهای تازه هم انگار این گونه اند چرا که دوستان قدیمی هر روز از شباهتشان به گذشته کم می شود! اما با این پیوند قدیمی چه می کنند؟ کجاست پشت خاک گرفته ای که تکانده شود و کجاست دلی که با تلفنی، دیداری و لبخندی شاد شود؟ دلم برای نفس کشیدن در هوای سیگار و کتاب و نوشته تنگ شده و پیوند تازه ای در میان نیست، کاش پیوندهای قدیمی را به یاد آور آورند، پیوندیافتگان تازه!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

والدین ما قله ی موجی بودند

که ما را به خاک سیاه نشاند

وامروز من قله ی موجی خواهم بود

تاپدران ومادرانمان را به خاک سیاه بنشاند

آری! دیگر نه لب لعل و نه چشم جادو!

به پاس این مدرنیت

من کلیتوریس مقدس تو را می بوسم.

نه سبز نه سیاه

ماقرمزپوشان قاعدگی تاریخیم

ودردهای انقباظی هرروزه مان

تامغزمان را

می پاشانددرپریودتکرارشونده ی هرروزه

بگذارهمه ی چیزها کنارروند ...

اصلانخواستیم

ازحالا دست من انگارکلیتوریس توست

دیگرنترس

بیا و باچشمانت شرابم را پرکن.

 

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

سفر به بهانه دیدن پیر و مراد در تاریخ و حکمت و عرفان ایرانی ها جایگاه عجیب و غریبی دارد. سفرهایی که گاه به تغییر و چرخش صد و هشتاد درجه ای مسافر می انجامند و گاه به نابودی و فنای وی در معرفت ذات.

البته این یادداشت کوتاه قصد ندارد به شرح جایگاه سفر به سوی پیر و مراد فرزانه در آیین درویشی بپردازد بلکه تنها به دنبال معرفی یک مقصد تفریحی است که این بار البته خیلی هم تفریحی نیست چاشنی زیارت آن به سیاحتش می چربد. پس اگر روزی به سمت شرق کشور سفر کردید وقت را غنیمت بشمارید و حتما سری به آرامگاه شیخ احمد جامی بزنید. در وصف این عارف نامی همین بس که او را به نهنگ دریای عرفان تشبیه کرده اند. زيارتگاه شيخ احمد، يکي از بزرگترين مراکز زيارتي شرق ايران است که در قرن نهم هجري به اوج شکوفايي خود رسيد. اين مجموعه مشتمل بر ساختمان ‌هايي است که در ضلع هاي غربي و شمالي، حياطي مستطيل شکل و بزرگ گرد آمده است و در قلب مجموعه، گنبدخانه با ايواني در جلوي آن قرار دارد.

جالب ترین نکته درباره بازدید از این مکان مقدس این است که باید با پای برهنه تمام آن را دید. دم در نگهبان پیری است که از نوادگان خود شیخ است و شما را برای بازدید و بهتر دیدن مجموعه راهنمایی می کند. در حوزه های معماری، عرفان، جامعه شناسی و دین شناسی اظهار عقیده می کند و اگر از شما خوشش بیاید احتمال دارد محل سماع شیخ و شاگردانش را هم به شما نشان بدهد. روی دیوار این اتاقک تاریک پر است از جملاتی که شاگردان شیخ احمد جامی در حالت از خود بی خودی نوشته اند و ردش هنوز به طور کامل خوانده می شود.

نکته دیگر این که سفر به زیارتگاه احمد جامی هم فال است و هم تماشا چرا که اگر شما به تربت جام بروید می توانید از چندین و چند آثار تاریخی خوب و دیدنی مثل رباط جام، مسجد و مقبره خواجه عزيزا…، آرامگاه قاسم انوار، رباط سمنگان، مقبره مير غيات الدين و مسجد نور دیدن کنید.

راه رفتن به تربت جام را هم بدانید بد نیست. شهرستان تربت جام از مشهد سه ساعت فاصله دارد و مسیر آن از دل کویر خراسان می گذرد. این در حالی است که شما اگر جنوبی باشید از راه تایباد و تربت حیدریه، اگر شمالی باشید از راه فریمان و اگر غرب کشور زندگی می کنید از راه سبزوار و تربت حیدریه می توانید به این سفر دل انگیز بروید.

شیخ احمد جامی مزار رفیعی دارد که در مقابل آستانه آن بقعه اش قرار گرفته است. شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید از درون سنگ قبر شیخ، درخت سنجد کوهی بیرون زده که ریشه هایش در حال تخریب گور هستند این در حالی است که نوادگان شیخ می گویند از احمد جامی روایتی دارند که هیچ گاه این درخت را قطع نکنند. شیخ تا این درجه بزرگ بوده و عارف چنان که یک دوبیتی قدیمی جنوب خراسانی در وصف او می گوید:

خوشا جام و خوشا آب روانش

چو احمد، یک نهنگی در میانش

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

در تنهایی و انزوا، یک طرفه بودن همه چیز را می بینم و می شنوم. صدای دوستان را که در کنار گوشم حرف می زنند و صدای دشمنان را که پشت سرم. خیالی نیست. تنها هستم و تنها تر هم می شوم. دوستان می آیند و می روند و خط حضورشان بر چهره می نشیند، پرتوقعند در وقت خواستن و ناپدیدند در وقت تقصیر. می گویند بنویس. می خواهند حضورت را، می توانند با تو تا آخرین این خیابان را بروند و سیگار بکشند. همه این ها در صورتی است که بخواهند و وقتی که می خواهند یا تو را مجبور می کنند یا تو خودت مجبور می شوی. اما من هیچ گاه نتوانسته ام که بخواهم، نتوانسته ام خواسته هایم را فهرست کنم و اگر این کار را کرده ام هیچ گاه نتوانسته ام آن را بازگو کنم و اگر باز این کار را هم کرده باشم دیگر هیچ علاقه ای به بدست آوردنش نداشته ام. احساس می کنم همه کس و همه چیز من را و تمام من را به خوبی می شناسد پس چه نیاز به خواستن و بازگو کردن خواستنی ها؟!

شاملو چه خوب گفته که

خواستن و آن گاه به اختیار برگزیدن
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

خانه ای روی شاخه لرزان

این یادداشت قرار بود امروز در روزنامه چاپ شده باشد که به هر دلیل چاپ نشد، دلیلش را هم خودمم نمی دانم! امروز روز خبرنگار است به یاد بخدبختی های این حرفه این یادداشت را بخوانید.

واقعیتش این است که آخر مرداد 88 که بیاید می شود 5 سال که دارم کار خبری می کنم، شما به آدم هایی که توی روزنامه کار می کنند می گویید خبرنگار، فرقی نمی کند که چکاره باشند و چقدر حقوق بگیرند و چطور کار کنند. در تمام این پنج سال تنها چیزی را که تجربه نکرده ام، گذاشتن سر راحت بر بالش شبانه بوده و بس؛ روزی به بهانه بسته شدن یک روزنامه، روزی با نظر مدیر مسئول مبنی بر کم شدن چند صفحه و روز دیگر به بهانه دیگر. راستی تا به حال از خودتان پرسیده اید که کاری که با بهانه ها و وضعیت مزاج بزرگان برقرار باشد چه امنیت شغلی دارد؟

اما کسانی که به اجبار زمانه پا به راه ناهموار خبرنگاری می گذارند آمده اند تا پیش از هر دغدغه دیگری، شب دو لقمه نان به خانه ببرند و لااقل اهالی خانه را به این دلخوش کنند که اگر اعصابشان خرد است، اگر حال حرف زدن و راه رفتن را ندارند، اگر هر خبری که بهشان می دهی برایشان بیات شده است سفره ای هست که پهن شود و در این واویلا، لقمه ای هست که به دهان گذاشته شود و شکر نعمت.

شاید باز هم باورتان نشود اما بدبختی های شغل ما به همین ها محدود نمی شود. ما خبرنگاریم؛ یعنی کسانی که خبر را منتقل می کنند و آن را با نگاه خودشان می پرورانند و به مردم می رسانند. اما هیچ کدام از بزرگان مطبوعات این تعریف از خبرنگار را نمی پذیرند. آن ها همواره خبرنگارانی را می خواهند که منتقد منتقدانشان باشد و مجیز گوی شخص شخیص شان و شاید تنها دلیلی که به یک خبرنگار حقوق می دهند هم همین باشد. تحریریه های اغلب روزنامه ها امروز یک دست شده است. در هر تحریریه ای یک صدای واحد است که خبرنگاران مثل گروه کر آن صدا را تکرار می کنند و پژواک آن می شود آن چیزی که شما می خوانید و بنده حقیر و همکاران روزنامه نگارم از بابتش یکی از کمترین حقوق های کشوری را می گیریم.

ما تنها هستیم؛ وقتی که دوربینمان را می شکنند تنها هستیم، وقتی که گزارشمان به دلایل «از بالا ابلاغ شده» چاپ نمی شود و روی دستمان می ماند، وقتی که شب های سرد دی ماه و روزهای گرم مرداد به دنبال مسئولان سخت کوش می دویم تا در تایید یا تکذیب مسئله ای، یک «آری» یا «نه» ساده بگویند و... .

ما تنها هستیم چون همه جامعه ما را به عنوان ابزار نگاه می کنند، ابزاری که نه هویت دارد و نه عقیده. قلمی است که فقط حرف های گفته شده را بازنویسی می کند و یا ماشین تحریری است که سخنان آن ها را منعکس می کند.

اما وقتی عصاره این همه رنج و خستگی و بدبختی تمام می شود ما دیگر همانی هم که بودیم نیستیم، آن موقع ما هیچ نیستیم؛ اگر مطلبمان دیده شود یا به این یکی برخورده و یا به آن یکی و حتما که عواقبی برایمان دارد و اگر مطلبمان دیده نشود احساس می کنیم در اتاقک بی پنجره ای حصر شده ایم که این نهایت ظلم به یک خبرنگار است.

امروز روز خبرنگار بوده، مسئولان مختلف کمر همت بسته اند به تشکر و فشردن دست کسانی که یک ساعت بعد برای تعیین یک قرار ساده مصاحبه سر کارشان می گذارند. امروز یا شاید هم دیروز روز خبرنگار بوده، کسانی که از نسل شهدای خبرنگار جنگ یا از همکاران سرنشینان C130 تلخ هستند. کسانی که در سخت ترین شغل جهان کار می کنند، از کمترین امکانات بهره مندند و همیشه روی شاخه لرزان خانه می سازند. اما واقعیت این است که هیچ خبرنگاری در این روز از پذیرفتن گل و شیرینی و سکه خوشحال نمی شود، با 5 سال سابقه ای که در دنیای اخبار کاغذی دارم فکر می کنم آن روزی روز خبرنگار است که خبرنگار به معنای واقعی آن شناخته شود، روزی که امنیت شغلی آن ها به وضعیت مزاج یا روحیه هیچ کسی ربط نداشته باشد و روزی که سر آن ها با آرامش روی بالش برود. به قول آن شاعر گران سنگ: «و من این روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.»  

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

 

 

پیشنهاد سفر به شمال چیز تازه ای نیست. خیلی ها هستند که همین که دری به تخته می خورد می گویند برو شمال. البته نمی گویند کجای شمال، فقط یاد گرفته اند بگویند «شمال»، همین! راستش را بخواهید برای تکرار این پیشنهاد تکراری در مخمصه ای تکراری افتاده ام. احساس می کنم همین که به شما پیشنهاد سفر به شمال را بدهم اصلا جملات بعدی این یادداشت را نمی خوانید بنابراین دوست داشتم قبل از خواندن این کلمه ها آهنگ «شمال» رضا یزدانی را گوش کنید. آقای سردبیر، امکان دارد در زیر صدای من که دارم این کلمات را برای خوانندگان زمزمه می کنم، صدای یزدانی هم پخش شود؟ مثلا آن بیت استثنایی: «بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال/ دلم گرفته، راضیم به این خیالات محال». می خواهم با این جملات بهتان بگویم تا ماه مبارک نرسیده سری به چمخاله بزنید. شمال است درست، شرجی و گرم است، درست! اما خیلی با سفرهایی قبلی تان فرق می کند. چمخاله یکی از تاریخی ها و پیشرفته های استان گیلان است که بعد از انقلاب به فراموشی سپرده شده اما ساحل شنی تمیزی دارد که جان می دهد برای فرار از گرما. رستوران های ساحلی اش را از دست ندهید. روستای چاف هم با آن هنداونه های شیرین و خوش رنگش را از نظر بگذرانید که به یادتان خواهد ماند. پس از گذشتن روزهای تلخی که پشت سر گذاشته ایم، حالا خیلی ها دلشان می خواهد به قول معروف آب و هوایی عوض کنند و انتخاب چمخاله یکی از آن انتخاب هایی است که این جور وقت ها جواب می دهد. اجازه می دهید چند کلمه ای از ترانه رضا یزدانی را با هم مرور کنیم: « یادش به‌خیر شنای ما میون موجای بلا/ خاطره‌های مشترک، وقت سفر تو جنگلا» حالا که اسم جنگل آمد این را هم بگویم که اتفاقا چمخاله جنگل های زیبایی هم دارد که دیدنش را حتما تجربه کنید.

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

Image and video hosting by TinyPicشرمت باد ای دستی که بد بودی بدتر کردی Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic هم‌بغض معصومت را نشکفته پرپر کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicننگت باد ای دست من، ای هرزه گرد بی‌نبضImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicآن سرسپرده‌ات را بی یار و یاور کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicدستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهترImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicبر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicسربرده در گریبان بی‌خودتر از همیشهImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicحیفت نهایتی که با من برابر کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicای تکیه داده بر من ای سرسپرده بانوImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicبا این نادرویشی‌ها آخر چرا سر کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicدستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهترImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicبر من فرود آر اینک بغضی که خنجر کردیImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicزهر این نفرین نامه جای خون در من جاریImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicاین آخرین شعرم را پیش از من از بر کردیImage and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

«هر روز بدتر از دیروز»!

بیست سال پیش این سرود خانه سرد ما بود. بابا که می آمد زیر لب این جمله را تکرار می کرد و خنجر صدای لرزانش در سینه ما بچه ها فرو می رفت و در می آمد، فرو می رفت و در می آمد و چکاچک خون.

حالا بیست سال از آن روزها گذشته، مدت هاست که به خانه مان در سبزوار سری نزده ام اما یقین دارم که هنوز سرد سرد است. حالا بیست سال از آن روزها گذشته اما قطعیت آن جمله بابا هر روز برایم حتمی تر می شود. مسعود که از گردونه زندگی روزمره ام رفت، انگار که کسی با پارچ آب سرد در این سرمای لعنتی به غافل گیری ام آمده باشد. رفتن مسعود البته به ماجرای تراژیکی شبیه نیست چرا که دوستی ها محکم تر از قبل ادامه پیدا می کنند اما چیزی که تراژیک است بازگشت به جمله ای است که بیست سال پیش پدرم با صدای لرزانش زمزمه می کرد. حالا دیگر مطمئن شده ام که باید بدون لبخند و توجه به چیزهایی که می تواند حال آدم را تغییر دهد، بدون این که کسی باشد که با هم برویم در سایه و زخم هایمان را لیس بزنیم و بدون این که کسی باشد که درس های مطبوعاتی را از او بیاموزم باید این مسیر را لنگان لنگان ادامه بدهم. چه جالب که هنوز هم باید هر روز بدتر از دیروز باشد.

به یادگار آن لبخندها و خنده های از ته دل مرتضی یادگاری!

مسعود

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

بی تعارف از بارگشت خوردن کتاب جعفری خیلی خوشحالم. مردم این طور خودشان را بازگو می کنند. حتما نیاز نیست آدم برود توی خیابان و شعار بدهد. گاهی اوقات خوردن نان بربری و خالی کردن نانوایی های سنگک هم اعتراض است. بهتر این که این بار این قضیه در حوزه فرهنگ اتفاق افتاده و آدم ... سکه یک پول شده است. بهتر از همه این که این کار بدون هیچ خرج و هزینه ای است. کتاب به درد نخورش را ببرید نشر چشمه و بزنید توی صورت صاحبش!

فرهاد جعفری باید کمی تادیب بشود و اصلا این قضیه ناراحتی ندارد. او که با حمایت خودش از استاد حتما برای چند دوره جایزه های کلان ادبی را می برد و مردم هم که با نخواندن کافه پیانو چیزی از دست نمی دهند. تنها در این وسط معلوم می شود که اگر بحث بحث اعتراض باشد چگونه اتفاق می افتد.

 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

اسکات و خانواده اش

امروز روز تولد فیتزجرالد است. فیتز را که می شناسید؛ اولین مترجمی که از آن سوی آب ها آمد سراغ رباعیات خیام و آن ها را با ترجمه جهانی کرد. حالا به مناسبت این روز دارند کنفرانس «میراث حکیم عمر خیام » را در دانشگاه کمبریج برگزار می کنند. فقط به نام افرادی که در این کنفرانس شرکت کرده اند دقت کنید تا ببینید چقدر از فعالیت های اصلی ادبی جهان دوریم:

ديك ديويس: مترجم آثار خيام به زبان انگليسي

مهدي امين رضوي كه كتابش درباره خيام از سوي دانشگاه آكسفورد چاپ و در ايران نيز با نام «صهباي خرد» به فارسي ترجمه و منتشر شد

هانس دوبرين: برنده‌ي جايزه‌ي موقوفات دكتر محمود افشار

ژان اشميت از دانشگاه ليدن

فيروزه عبدالله ايوا از دانشگاه آكسفورد

علي دهباشي از مجله‌ي «بخارا» با موضوع «تحقيقات خيام‌پژوهي در ايران»

ناتاليا چارلي سووا از دانشگاه مسكو

فرانسيس اوليس و الكساندر مورتون از دانشگاه لندن

حسن جبري و علي‌اصغر سيدغراب از دانشگاه ليدن

كريستين فان رويمبيك از دانشگاه كمبريج
سونيل شارما از دانشگاه بوستون

ويد كام و گابريل واندبرگر از دانشگاه آمستردام

هانز دي‌براون از دانشگاه ليدن

يوس بيخستراتن: رييس هلندي انجمن خيام - با موضوع «چگونه عمر خيام بر هنرمندان تجسمي اثر گذاشت»

ديك فان هاليسما از دانشگاه آزاد آمستردام

فرانسيس دي‌بلو از دانشگاه سوئد

و اميرحسين پورجوادي از دانشگاه تهران. (منبع)

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  | 

من مي‌بينم

من مي‌بينم

و سرانگشتم را كه به تاراج مي‌بريد

با پلكم مي‌نويسم

با مژه‌هايم نقاشي مي‌كنم

با تكان سرم

سرودي مي‌سازم

پلنگي آرام بودم

پسرانم را خورده‌ايد

با چرمينه‌اي از پوست‌شان

برابر من راه مي‌رويد

چمداني پرم

كه تحمل هيچ قفلي را ندارم

شيپوري از ياد رفته‌ام كه همهمه‌اي ‌شنيدم

و از هيجان نبرد

بر خود مي‌لرزم

تير 1388

این شعر در این صفحه روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط کاظم برآبادی  |